همه می پرسند

 

          سلام!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

  • ماه تولد شروع شد و از دیشب صدای بوق بوق عروسیها هم .روزهای اول تعطیلات چند تا از بچه های دبیرستان آمدند خانه ی ما بعد از مدتها .با گل و شیرینی آمده بودند ولی بیش از آن که تبریک بگویند پر از سؤال بودند .جلسه بحث بود انگار در مورد ازدواج ،من بودم و پنج جفت چشم به شکل علامت سؤال  و حق داشتند .حرف های زیادی به میان آمد ولی جالب ترین اش را فرزانه گفت که "ما را برای زندگی آماده نکرده اند "فرزانه از همه پرسید که "تا به حال احساس زن بودن داشته اند یا نه" ...اصلا این چند ماه روابط دوستانه ام شده پرسش و پاسخ.فلانی از یزد نامه می نویسد که زودتر برام بنویس ...وقت ندارم ...آن یکی از گوشه ای دیگر گزارش لحظه به لحظه از قصه ی عاشقی اش می دهد و توصیه می خواهد ...و  زهرای عزیزم که از همه به من نزدیک تر است و این منم که خودم را قاتی انتخابش می کنم به قسمی که انگار دخترم باشد .برای همه جواب قاطع دارم به هر حال زبان های ما در این چند سال حسابی به عادت زشت حرافی مجهز شده اند  طوری که کم نیاوریم !اما خودم می دانم که موضوع به آن پیچیدگی ها هم نیست .کتاب هایی که در این مورد خوانده بودم ،لیست سؤال هایی که نوشته  و جواب گرفته بودم ،ملاک هایی که بعضاً لیست کرده بودم همه و همه را به آنها که  با اضطراب می پرسند گفته ام اما از همه مهمتر برای خودم آن مکالمه کوتاه است که قبل از اولین جلسه آشنایی مان که جمعه روزی بود از ماه مهر نوشته ام ...آن جا به بریدن خودم معترف شدم و این که انگار دیگر از من کاری بر نمی آید ،از آن زبان  پرحرف ،از آن چشم های تیز که به ادعای خودشان  هر کشف و شهودی ازشان برمی آمد ، از آن خرده هوشی که همیشه مغرور به خوب فهمیدن می بود ،احساس کردم که از این جا به بعدش را دیگر محتاج قدرت بزرگتری ام که ندارمش! نیرویی که آن چه پیش رو دارم برایش به روشنی آنچه گذرانده ام باشد ، حالا این را به هر مجردی که بگویی از تو قبول نمی کند که نمی کند!

 

  • در پیوند مرکبات مثلاً وقتی پیوندک نوعی نارنگی را روی پایه نارنج پیوند می زنیم و کلی لی لی به لالایش می گذاریم تا به اصطلاح "بگیرد "در کنار همه ی کارهای باغبانی عملی به اسم "پاجوش گیری "هم لازم است . به این معنی که بعد از چند روز همه ی جوانه هایی که  تازه زده اند را از روی ساقه می کنند و دور می ریزند و فقط جوانه ای که از محل پیوند روییده را باقی می گذارند .تقریباً کار بی رحمانه ای ست ولی اگر چنین نکنند جوانه ی پیوند ضعیف می شود و نمی گیرد .آن وقت ما دوباره همان نارنگی و نارنج خودمان را خواهیم داشت . در مورد پیوند انسان ها هم به تعبیر من دقیقاً همین اتفاق باید بیفتد ، یعنی طرفین باید بی خیال بعضی از خلق و خوهای خودشان شوند ، عاقل ها با دست خودشان چنین می کنند ولی برای بعضی ها خودخواهی امان نمی دهد .دیده ای برای خودخواه ها تن به ازدواج دادن کمی سخت است ؟! در باغبانی می گویند مراقبت های بعد از پیوند از خود پیوند اهمیت بیشتری دارد ،حالا خودت به جامعه انسانی هم تعمیمش بده بی زحمت !

 

  • قبل ترها یکی برایم نوشت زندگی امتحان است ، اگر کنکور قبول      می شویم امتحان است ،اگر عاشق می شویم امتحان است ،اگر ...اگر...اگر...  ولی معنی اش را تازه این روزها فهمید م .همین روزها که دایی و خانمش و مجید و زهرا - که دیروزش آمده بودند بازدید عید مان ، که مجید 17ساله تیپ زده بود و موهای مجعد قشنگش را ژل ، که زهرا منتظر بود ماه صفر تمام شود تا بله برون بگیرند ، که دایی شکلات های ورزشی ما را سوژه کرده بود و می خندید – در یک سانحه رانندگی عمر این دنیاشان تمام شد و دیدم که روی دست اقوام رفتند  برای به خاک سپردن ...گاهی فکر می کنم ما یادمان می رود که هیچ فردایی ضمانت نامه ندارد ، و یادمان می رود که برای چه می خواهیم شاغل شویم ،ازدواج کنیم ، یا هر کار دیگری ...من یکی - نگويم جان تو - جان خودم یادم رفته بود که امتحانی  هم دارم .

 

                                                                                    

                                        باقی بهارت...                                          

 

 

 

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریای گوشه گیر

سلام دوست عزیز و سال نو مبارک... راستش نوشته تون رو کامل نخوندم ولی اونقدرش رو که خوندم جالب بود... بعدا میام کاملش رو هم می خونم... ممنون که خبرم کردید... یاعلی.

مریم به حقیقت رسیده

۱.نیمۀ دیگر وجود تو خوشبخت ترین است. ۲:*مرگ چیست؟مگر ایستاده در گذرگاه باد،خویشتن را عریان ساختن و در هرم شکوهمند خورشید گداختن؟*

mahtab

ياران چه غريبانه رفتند از این خانه.....

زهرا

هو... "ما آنقدر، آنقدراينجا و آنجاي سرزمين مان ، پياده و سواره، گرسنه و تشنه، شاد و غم زده، دانه ي ياد كاشتيم وخاطره ي مشترك برداشتيم و انباشتيم كه اگر امروز بنا باشد صد سال در يك سلول محبوس باشيم، به قدر صد سال ، حرف براي زدن داريم، ياد براي زنده كردن،خنده براي آنكه همچون مسلسل به روي مصائب بگشاييم و اشك براي آنكه به خاطر دردهاي روح انسان بي دوست، و بشر تنها مانده ي از معنويت جدا افتاده، فرو بريزيم... "

fati

ت....س....ل....ی....ت.....

زهرا

شايد ما يکجايی همديگر را ديده باشيم قلم شما که برای من خيلی آشناس!راستی خانوم شما يه ژتون فراموشی ندارين؟!قيمتش مهم نی...

ehsan

خواندم

اعظم ایرانشاهی

به زهرا: به علت تعدد زهراهای من لطفاً یک کد شناسایی ضمیمه نمایید!!!

زهرا-b

می خوام بگم همونی که ژتون فراموشی می خواست َراستی راستی پريد!شنبه بود انگار.صبحش هر چی زنگ زدم کسی گوشی را برنداشت... تا می توانی به زهرا ها اضافه کن اما من را فراموش نکن توروخدا.