حکایت وبلاگ مخفی ها

یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی می توانی هر طور دلت می خواهد بنویسی،تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته در ذهنش،تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو  فقط دنبال کشف این است که تو کی هستی بالاخره.تا اینجا تو هر طور دلت می خواهد می توانی بنویسی،از هر رنجی که می کشی ،از هر امیدی که به آن دل خوش داری،از باورهایت،از هذیان های روح تب دارت،از ...

بعد کم کم مخاطب حتا اگر یک نفر هم باشد از تو تصویر می سازد،با تو انس می گیرد،به باور خودش تو را می شناسد.از تو انتظار چیزهایی را دارد،انتظار چیزهایی را ندارد.

دقیقاً از همین جاست که تو دیگر اجازه نداری هر حرفی دلت خواست بزنی،بعد کم کم خودت را حذف می کنی،نه که دورویی کنی که می گویی مخاطب من - گیرم که یک نفر باشد-گناه دارد،چنین شوکی حق اش نیست،بگذار با شعله ی این کلمه ها باوری که توی این چندوقت به من پیدا کرده نسوزد.

بگذار یک جایی را داشته باشد که "قابل پیش بینی"باشد،که بتواند "اعتماد"کند به ش.

بگذار چشم هایش از تعجب گرد نشود،بگذار فکر نکند که در مورد تو اشتباه کرده،بگذار برایش تجربه نشود که دیگر ساده دلی نکند.

بعد این طوری می شود که کلمه هایت از رنگ و بو می افتند،خودت هم دیگر دوست شان نداری،دلت می خواهد کلمه های خودت دوباره مجال تولد پیدا کنند،

 کلمه هایت را بر می داری می بری یک جای دیگری،جایی که کسی تو را نشناسد،بی مخاطب و بی هویت،که از نو شروع کنی،قاب تازه ببندی،بال بال هم می زنی که مخاطب تو-ولو  یک نفر هم باشد-بر حسب اتفاق جای جدیدت را پیدا کند و تو را بخواند که کسی که می نویسد تشنه خوانده شدن است.

تازه گی ِ جای جدیدت هم یک وقتی کهنه می شود،دل تنگ قدیم های خودت می شوی،دوباره برمی داری برمی گردی خانه ی اولت،می نشینی و می گویی هیچ جا خانه خودِ آدم نمی شود...

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیر

مرحبا عطش! [دست] عجب توصیف دقیقی! این روزها که نزدیک یک سال است می نویسم؛ بین رهایی از خودسانسوری عذاب آور و از دست دادن آن مخاطب هایی که دوستشان دارم، بدجور مرددم! البته کلمه های ما برخلاف شما از اول بی رنگ و بو بود ولی خب آدم بچه هایش را دوست دارد، هرچند بی رنگ و بو! "تشنه ی خوانده شدن" تعبیر جالبی است از بحثی که همین هفته قبل با هاجر داشتیم درباره وبلاگ نویسی!

ساجده

راستی در مورد پستتون من فکر میکنم مخاطب گاهی به شوکه شدن نیاز داره و دیدن طرز فکرهای مختلف نویسنده شاید اصن قالب های جدیدو دوس داشته باشه به امتحانش میارزه

ehsan

خواندم.

مسافر

چقدر خوب نوشته بودی روند کار نویسنده و مخاطب را معلوم بود تجربه کردی [چشمک] مخفی هایت هم پر خدا باد [لبخند] در پناه خدا [گل][قلب]

آفتابگردان

[لبخند][قلب]

برای خاطر آیه ها

هیچ جا خانه خود آدم نمی شود. [گل] از این به بعد وبلاگ مخفی هایتان را برای ما هم رو کنید. یکی شان را البته دیدیم و کلی ذوق کردیم.[چشمک]

ترنم باران

بسيار زيبا و در دل بسياري از وبلاگ نويس ها ...... موفق باشيدبه من هم دوست داشتين سري بزنين خوشحال مي شم.

صفا

آهای سلام....ککککککججججججااااااااااائئئئئئئئی؟؟؟؟؟؟ پس رفتی تو کار زیرزمینی؟؟؟؟ برگرد ...صحرا قشنگه.....من و گوسفندام هم هستیم...گاهی نی میزنیم...گاهی ناله.....گاهی هم داد میزنم.....آره خود سانسوری بده....ولی ناشناس بودن هم یه جوریه.....و خوب این هم یه پارادوکس مثل بقیه چیزها.....آدرس وب جدیدت رو برام بفرست ....به هر حال ما ناشناسیم ونیازی به خودسانسوری نیست

یگانه

بعدش با خودت سر هر پست درگیر می شوی که بگذارم نگذارم... انگار که... وبلاگ اصلن یکجور خوددرگیری درونی ست! (سلام)