گلستان نشد

دی شب پیراهن مسابقه ات را دیدم

روی زمین،وسط بیابان،وسط آتش ابراهیمی که گلستان نشد

دلم آتش گرفت

مثل همان ابوقراضه وسط آسمان

به همان قراضگی

بی که دیگر در آسمانی باشد

.

.

.

دلم آتش گرفت

و یاد آن رؤیاهای شیرین

و آن امید های نوبر که در دلت بود

و حال آن دو چشم منتظر مادرانه که کم از ساعتی قبل بدرقه ات کرده بود

یاد هر آن چه که از تو و از او خاکستر شد

خواب در چشم ترم شکست و شکست و ...

/ 10 نظر / 6 بازدید
محبوبه

باید مادر باشی و آن لباس رزمی را میان آهن پاره ها ببینی وآتش دلت هزار برابر شود ... خوب اسمی گذاشتی :درد! صحنه ها را که دیدم سمت چپ سینه ام درد گرفت...

ehsan

خواندم.

Nooshijan

هیچ حرفی ندارم مثل آدمی که محصور یک راز می شه شاید یک روز دیگه بخونمش

زلال

خدا از باعث و بانی اش نگذرد

انفرادی

هوم؟؟

راهی

کاش آخریش بود.

زلال

[وحشتناک] این بهترین آیکن یاهو ه! یکی از تفریحات جدید ما اینه! میریم تو یاهو مسنجر هی اینو به رفیق رفقا می فرستیم! خیلی خوبه[وحشتناک]

نشانه

کوچه ی علی چپ را خواستی ، میان برش را داریم برایتان! عیدتون مبارک و ملتمس دعا [گل]