غول بی شاخ و دم عزیز

 

"معلم هنر، بافتنیِ تاشده را گرفت رو به کلاس، لایه‌های بافته را یکی‌یکی باز کرد، از لب‌هایش برد بالاتر، از چشم‌هایش و از روسری‌اش. صورتش را دیگر نمی‏دیدیم. صدایش از پشت رج‌های سفید و بنفش کاموایی آمد: «نگاه کنین. مرشدزاده پیش‌سینه‌ی ژاکتِ غول بافته.» خانم تهرانی‌نسب، زنِ قدبلندی بود. شاید صدوهفتاد را داشت ولی آن‌جا که ایستاده بود دیوارِ کامواییِ سفید و بنفشِ من تا ساق پایش می‌رسید. همراه بچه‌ها گیج به رج‌های بافته نگاه می‌کردم. کِی این‌همه بلند شد؟ 

 

«مسخره کردی؟ این چیه؟»

 

بگویم وسوسه‌ی بافتن، دست از سرم برنداشت؟ منتظر بودم تا دانه‌ای‌ حسِ تمام‌شدن به‌ام بدهد و نداد؟ شبِ پیش هرچه فکر کرده بودم یادم نیامده بود تهرانی‌نسب گفته چند دانه را چطور بگیرید که پیش‌سینه برای حلقه‌آستین کور شود. خیال می‌کردم آخرین رج باید درست‌و‌حسابی با بقیه فرق داشته باشد. رج‌های زیر ناکامل بودند و رجِ رو دوباره رجِ زیر را می‌خواست. تا خود صبح، حس پایان نیامد. رج‌ها شروع و تمام شدند و به نظرم کامل نیامدند.

 

به خیالم گاهی سرنوشت همان شوخی کودکانه سفید و بنفش است که تا ساق پیش میرود و کور نمی شود،شاید به خاطر دانه های آمده از رج های دیگر باشد...به نظرم اتفاق های بدقلق یقه های دور از دسترس دارند،آستین های دست نیافتنی..."


 

این‌ها بخشی از یادداشت نفیسه مرشدزاده در  داستان همشهری بهمن ماه است، موقع خواندن این "پیش سینه غول" یاد تو افتادم،یاد رج‌هایی که در همه این سالها با هم بافته ایم و هیچ جا کورش نکرده‌ایم،حلقه آستین حتا به ش نداده ایم،یقه و جادکمه حتا برایش درست نکرده ایم، همین طوری فقط بافته‌ایم و بافته‌ایم بی که هیچ جا به هیچ بهانه‌ای دانه ای کور شود بالاخره.

پیش سینه غول مرشدزاده اگر سفید و بنفش است، اتفاق بدقلق ما شده هزار رنگ،یک جاهایی شل و وارفته شده چون داشتیم از نفس می‌افتادیم،یک جاهاییش لک دارد،بس که بافتن آن رج ها سخت بوده و دست مالی اش کردیم،یک جایی هم اصلا نخ بریده و مجبور شدیم گره بزنیم،از گره گذشته ایم باز به بافتن ادامه داده‌ایم...

/ 1 نظر / 8 بازدید
ehsan

خواندم.