خیابان مهدیه

 

 

 

 

 

مثلاً مقدمه:

 

از خاطره نویسی و خاطره گویی دل خوشی ندارم ،راستش از این که کسی  بنشیند کنارم و هی خاطره تعریف کند هم حسابی کفری می شوم و الکی سر تکان می دهم که مثلاً آره !دارم گوش می کنم . خاطره نویسی برایم مثل رونویسی عذاب آور است. یعنی تو یک تصویرهایی توی ذهنت داری بعد عیناً می خواهی آنها را بیاوری روی کاغذ ؛می شود خودِ رونویسی! بقیه نوشتن ها این طور نیست ،وقتی می نویسم واژه ها همان لحظه متولد می شوند ،بند ناف شان را همان دم از ذهن ام می برم و یک خرده سر و ته شان می کنم و شوکی به شان می دهم تا نفس شان بالا بیاید ؛ بعد می نشانمشان روی سطرها !به صف ! بعد نگاه شان که می کنم خودم اول از همه کیف می کنم !

ولی در خاطره نویسی یک مشت پیرمرد درب و داغان را که توی میدان خلوتی از ذهنم آفتاب گرفته اند سوار مینی بوس می کنم می آورم پیاده می کنم روی کاغذ؛ از بس که غر غر می کنند اعصاب شان را ندارم خودم اول همه دور می زنم و می روم ، اگر یادت باشد خودت این دور زدن ها و رفتن هایم را دیده ای !

 

آره!چند وقتی ست به روز نیستم ؛ خودم قبول دارم که شورش را درآورده ام ، یک خرده به خاطر کارهای قر و قاطی ای است که این روزها درگیرشان ام ؛یک خرده اش هم به خاطر بی کامپیوتری خودمان و ویروسی شدن کامپیوتر بابا جان !

 

به روز نیستم ولی عوضش تا دلت بخواهد فلاش بک می زنم به گذشته ؛خیلی چیزهای خوب که به طرز آلزایمرانه ای داشت از ذهنم پاک می شد این روزها یک دفعه ای به یادم می آیند ؛یکی از این چیزهای خوب همین خیابان مهدیه است . یک هو دلم خواست بنویسمش !!بعد که نوشتم به دلم نشست ،خبری از آن پیرمردها نبود ، دوباره من بودم و یک عالمه نوزادهای سفیدی که بوی تازه به دنیا آمدن می دادند، این شد که دل نشینی اش را با تو قسمت کردم ؛همین !

                                          

                                                                *  *  *

 

خیابان مهدیه یک خیابان بلند است ،از آن خیابان هایی که دو طرف اش درخت های سبز قدیمی دارد . من با این خیابان همیشه یک جوری بودم ، او هم البته با من یک جوری بود . مهربانی می کرد باهام،هر وقت پا روی سنگ فرش هایش می گذاشتم دلم هری می ریخت پایین،مثل وقتی که در بچه گی با ماشین از برآمدگی جاده می گذشتیم ، هر قدم که روی سنگ فرش اش می گذاشتم احساس می کردم جای پایم الان می ماند روی پیاده رو ؛ بس که تازه بود برایم. قاصدک هم زیاد داشت ؛ می آمدند جلوی کفشم دسته جمعی چرخ و فلک بازی می کردند ، یا هی کله قلقلی شان را می مالیدند به چادرم که یعنی بیا ما رو بگیر !! من خنده ام می گرفت ...شهر غریب هم بود ، عیبی نداشت مردم فکر کنند دیوانه ام !

 

خانه ی آنها  وسط های خیابان مهدیه بود یعنی هنوز هم هست ؛ درست روبه روی مسجد مهدیه . همدانی ها خودشان سفت و سخت می گویند :مِهدیه، خانه سه طبقه است ولی قدیمی ساز. توی حیاطش یک کاج بلند است . آن وقت ها گنجشک ها صبح ها بالای این کاج جشن جیک جیک می گرفتند.طبقه اول مولود و آقا جواد می نشستند . پدربزرگ و مادربزرگ همین زهرای خودم . طبقه سوم اغلب خالی بود و البته فرش و وسایل داشت و وقتی مهمانی از راه دور می آمد بالا نشین می شد.

 

اما طبقه وسط پر ماجرا بود . قلب مهدیه برای من می شد همین طبقه وسط. این طبقه یک اتاق پذیرایی داشت و یک اتاق کوچک . آن اتاق کوچک قلبِ قلبِ مهدیه بود.

 

اولین بار که زهرا مرا به آن جا دعوت کرد احساس کردم یکی از بزرگ ترین کشف های زندگی ام رخ داده است ؛اتاق ، هنوز اتاق عمو احمد بود. لباس هایش به چوب رختی آویزان   ، ساعت اش روی تلویزیون  ، نوارهایش با آن جلدهای جالبی که برایشان درست کرده بود همه به ترتیب کنار ضبط در انتظار شنیده شدن . کاغذهای گلاسه ای که رویشان سیاه مشق های درهم نوشته شده بود ، کاغذهای تاخورده ای شامل یادداشت های فوری ، دفترهای کوچکی برای یادداشت های حسابی تر و خیلی چیزهای دیگری از این دست که تو را به این باور می رساند که صاحب این اتاق جوان خلاق بیست و چند ساله ای ست که امروز صبح از خانه بیرون زده است و ساعتی بعد برمی گردد .ولی عمو احمد پانزده سال پیش رفته بود ...شهید رفته بود.

 

زهرا توی همان اتاق می نشست ،از آن روز من هم شدم مهمان همیشگی آن خانه، از همان مهمان ها که مثل نفس می مانند ، می آیند و دیگر بیرون نمی روند! اجاره نشین عمو احمد بودیم .

 

عمو احمد همیشه به ما می خندید ، به خُل بازی های مان ، به حرص زدن های مان ، به غیبت کردن های بچه گانه مان ،به فلاکت شب امتحان مان ، به نقشه کشیدن های مان ؛ به غر زدن های مان ،به خنده های از ته دل مان ؛به واینک ما... بازی مان ،  به من که هر وقت می خندیدم اشک هام راه می افتاد و صورتم خیس خنده می شد. حتی آن روز هم که برف های حیاط را دوتایی   پارو می کردیم که به خیال خودمان کمک حال چشم های روشن آقا جواد باشیم ، باز عمو احمد از پشت شیشه به ما می خندید.

 

این را نه فقط  من دیده باشم که مولود هم می دید .مولود موهای سفید کوتاهی داشت و همیشه لباس روشن می پوشید و باز همیشه بوی عطر گل می داد . مولود می گفت عمو احمد شیطنت هم زیاد می کند ، هی می رود به خواب گرفتارها و مریض دارها و مشکل مالی دارها و آدرس این جا را می دهد و نشانی های من و بابایش را . تا باشد از این شیطنت ها که ما به همین ها دل خوشیم.

 

راست می گفت ، خودم خیلی ها را می دیدم که برای گرفتن کمک به آن خانه می آمدند. بی رقیب نبودم خلاصه! (:

 

زهرا اتاق را خوشگل کرده بود ؛ با آویزهایی از قلب های درست شده با پوست پرتقال ، با دسته گلی ناز از آدامس های جویده شده رنگ و وارنگ ، بلورهایی پر از قاصدک و عکس های قشنگی از آوینی ... ولی هنوز همه جا عمو احمدی بود .

 

این سید احمد بُرقعی خیلی زنده بود. حتی وقتی هر سال طرف های عید غدیر برایش توی مسجد مهدیه یادبود می گرفتند یک جوری آن روز اصلاً روز باطراوتی از آب در می آمد . خاطرات اش هیچ کدام گریه ناک نبود . انگار هم او بود که از سنگ فرش های مهدیه هر روز می گذشت و اون طوری شان می کرد. چه می دانم ،گفتم که ،انگار!

 

از خانه که بیرون بیاییم خیابان مهدیه همین طوری جلو می رفت ، می خورد به دانشگاه بوعلی و لونا پارک و بعد بالاترش می خورد به آن تپه ی سبز مخملی عباس آباد و بعدش می خورد به خود آسمان و آن جا تمام می شد.

 

با همه ی این حرف ها من خیابان مهدیه را به خاطر خودش دوست داشتم ، گفتم که او هم انگار دوستم داشت. خب وقتی می دید یکی مثل خُل ها پیاده رو یش را ،درخت هایش را ، ساندویچی هایش را ، خانه هایش را ، مسجدش را ، دانشگاه اش را ، تپه عباس آبادش را ، تاکسی هایش را ،رهگذرهایش را و خلاصه همه چیزش را دوست دارد  خب او هم خیالات برش می داشت ، عاشق می شد دیگر!

 

حالا از روزهای دیدار ما خیلی گذشته ، جرأت ندارم اگر دوباره برگشتم همدان بروم خیابان مهدیه ...

 

 

 

/ 11 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی

به مولود گفتيم از خوابات تعريف نکن حيفه توی تلويزيون پخش بشه.بذار مثل راز برامون بمونه.مولود تازه چشماشو پاک کرده بود.گفت :حيف احمد بود که رفت.و تعريف نکرد برای تلويزيونی ها که چه بر دلش گذشته اما همون موقع چند تا از همونايی که احمد شيطنت کرده بود و آدرس مهديه را بهشان داده بود آمدند بالا و .....جات خالی بود اعظم!

هاجر

واژه هايت، جمله هايت، چقدر زنده اند. قلمت فوق العاده است!

ehsan

خواندم.

بادبادک

وقتی گفتی نامم آشناست برایم عجیب بود که از کجا شناختیم . اینترنت و نا کجا آباد کجا؟ وقتی آمدم دیدم امیر موید هم هست . دوزاریم جا افتاده بود. نشوته ات مرا به یاد کسی انداخت. نامش را به یاد نمی اروم. شاید هیچ کسی نبود ولی آویز قلبهای پوست پرتقال شنگ فرش مسجد یک جوری روحم آنجا بود نمی دانم چرا نمی توانم بگویم چه دیدم...

پیچک سر به هوا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا . . . . . . دل م چه قدر هوای همدان کرده، . . . . خاطرات م انگار جان گرفت با این پست...

سفير

سلام. من تا حالا همدان رو نديدم. اما علاقه مند شدم که ببينمش. اميدوارم يک روز بشه. عيدت مبارک.

صادق

عذر می خواهم یعنی این عمو جان هميشه به شما و کارهای شما دو نفر فقط می خنديده !!!

اعظم

آره صادق خان ! چون ما خیلی مسخره بودیم .

سما

دل آدم میگوید کاش این خاطره مال من بود.ورود به حوزه خصوصی نباشد البت.غبطه ست وکمی حسرت.

سارا

من متولدهمدانم الان تهران زندگی میکنم من توی خیابون مهدیه به دنیا اومدم ینی عاشق خیابونو درختاشم.الانم که راه میرم تو این خیابون حس بچگیامو دارم که عصر پاییزی از مدرسه میومدم گشنه فقط تندوتند میرفتم به خونه برسم عاشق دم عصرای تابستونشم که چراغ مغازه ها زیبایی این خیابون رو دو چندان میکنه الان که دارم این یادداشت رو مینویسم دلم پر کشیده واس خیابون قشنگ بچگیام خیابونی که الان هم قدم زدن درش یهم ارامش میده