کوچک

آن روزها:

من چرا این قدر کوچکم

این قدر کوچک که دستم به طاقچه نمی رسد تا آینه را بردارم.

آن قدر کوچک که نمی توانم به مدرسه بروم

آن قدر کوچک که نمی توانم یک چیز سنگین را بلند کنم

آن قدر کوچک که نمی توانم تنهایی بروم آن طرف شهر و گم نشوم

آن قدر کوچک که...

این روزها:

من چرا اینقدر کوچکم؟

این قدر کوچک که نمی توانم حال تو را خوب کنم ،درد تو را کم کنم

این قدر کوچک که نمی توانم برای کودک یتیم همسایه پدر شوم

برای زنش نان آور شوم

این قدر کوچک که نمی توانم آشوب خانه آشنا را به آرامش بدل کنم

آن قدر که نمی توانم تشنگان را آب شوم

گرسنگان را نان شوم

آن قدر کوچک که ...

/ 0 نظر / 6 بازدید