ستاره درخشان "جوانی" روی پیشانی ات بود

بعد از دوازده سیزده سال برگشته بود به خودم، بازش کردم و با اکراه نگاهش کردم، خودم را دیدم  و تو را و او را و عالمی که داشتیم تازه تازه ساختنش را تجربه‌ می‌کردیم و چشم‌هایی که داشتیم می شستیم و جور دیگر می‌دیدیم. جوانی قشنگ همگی‌مان توی آن سطرها نشسته بود، مؤدب و متین و آراسته و خوش‌بو. دیدم چقدر آدم‌های توی این سطرها را می‌شناسم، چقدر دوست‌شان دارم و چقدر عوض شدم و عوض شدند و چه دور و غریبه شدیم.

دوستی گفت پس حسابی رفتی به گذشته، گفتم آره امّا خودم را گرفتم که زیادی درش غرق نشوم. گفت غرق شدن ندارد، می‌دانی؟ مثل خانه‌ای قدیمی‌ست که خیلی باصفا بوده و حیاط دراندشت داشته و باغچه و حوض و پنچ‌دری، تو ازش خیلی خاطره‌های خوبی داری، الان می توانی یاد کنی و حظش را ببری اما آن خانه دیگر نیست، کوبیده‌اند و خانه‌های دیگری به جایش ساخته‌اند.

/ 0 نظر / 14 بازدید