به باغ همسفران

 از چاه مدام باید آب بکشی تا آن گل‌آلودهای اولش از بین برود،تا برسی به آب زلال و پاک،آبی که لاجرعه باشد که عطش‌‌شکن باشد.

از قلبت هم همین طور،از مغزت هم همین طور،بیکار و علاف که رهایش کنی هر روز گل‌آلود تر می شود،روز به روز باید چکش کنی،باید تکلیفش بدهی،ازش بخواهی،مثل باغچه می ماند،رهایش که کنی به یک هفته نمی‌کشد که پر می‌شود از علف‌هایی که تو نمی شناسی‌شان،که کاشته‌ی تو نیستند،شاید بذرشان را مسافری‌که رد می‌شد انداخت ‌توی خاکت و تو نفهمیدی،شاید بذرشان در جمله ای که کسی یک روز به قلبت گفت پنهان بودند،شاید باد -به وراثت- از گذشته‌ها به خاک تو رسانده باشد.

علف‌های هرز زود قد می‌کشند،دو روز نگذشته می‌شوند قدِ خودت،مقاوم اند،اغلب برگ‌های زمختی دارند و دانه‌هایی که به این زودی‌ها از رو نمی‌روند ،از بین بردن‌شان خیلی صبوری و مجاهدت می‌خواهد،جهاد اکبری باید کنی تا دوباره باغچه بشود همان باغچه‌ی ناز خودت،که بشود دست کسی را گرفت و برای دیدن و گشت و گذارش دعوت کرد،که عطر گل و ریحانش برگردد...

روزگارِ ما همین است،

و این نوشتن‌ها اگر تنها کارکردشان کشیدن آب از چاه باشد و چک کردن باغچه‌ ،باید کلاه‌مان را بیندازیم بالا ...

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
صبح روشن

لایروبی...

نجوا

اين نوشته ت رو دوست داشتم.... اميدوارم به توصيه ش به خوبي عمل كنم...

ehsan

خواندم.

قاصدک بارون

آبی که لاجرعه باشد یعنی چی؟ معنای لاجرعه رو اینجا درست نیاوردی انگار