اربعین رفتن ها...

پدر بزرگ زهرا هم رفت.

همین اربعین که اقامجتبای تهرانی رفت. پدر شهید سید احمد برقعی عزیز هم رفت...من آقاجواد را خیلی دیده بودم، ان سال های همدان که مهمان همیشگی خانه شان بودم، پارسال هم که رفتم همدان باز با اینکه زهرا دیگر آنجا نبود مهمان شان شدم. اولین بار بود که اقاجواد را به حرف زدن دیدم. زمان دانشجویی ما مثل فشفشه بودیم،سرمان با زهرا به کار خودمان گرم بود،هیچ کس را نمی دیدیم،برو و بیای خودمان را داشتیم و توی اتاق زهرا تمام زندگی مان می گذشت،حتا غذا خوردن مان هم آنجا بود. آن روز اولین بار آقا جواد داشت سر میزغذا تعریف میکرد. از علمای همدان، از اقای انصاریان، از سید احمد شهیدشان. هرجا هم که حافظه اش یاری نمی کرد، مولود می دوید کمکش. مولودی که خودش برای خودش یک پدیده است، بین همه زن هایی که تا حالا در عمرم دیده ام.

زهرا جان، خدا پدربزرگ عزیزت را با شهدا ،با سید احمدش همنشین کند...

 

مرتبط:

خیابان مهدیه

/ 4 نظر / 10 بازدید
خیس باران

خدایش بیامرزد

نسیم

سلام حدود 8 سالی میشود که همدانم و مثل شما دانشجوی دانشگاه بوعلی اما تابحال اینچنین زیبا تفسیر خیابان مهدیه را ندیده بودم [گل]

خواهان

مدتی بود به وبلاگ شما سرنزده بودم. اما بازهم یاد دلتنگی های گذشته من رو به اینجا کشوند. هنوز هم با خوندن بیشتر نوشته های اینجا چشم هام ابریه. تو این مدت هم از خدا فقط خودش رو خواستم. امیدوارم این یکی رو دیگه ازم دریغ نکنه.

ehsan

خدا رحمتشون کنه. اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد