مرا بنویس

چیزهایی که مستقیم-خیلی مستقیم -به خودم ربط دارند را نمی توانم بنویسم.دوست دارم ولی بلد نیستم.بلدم زندگی و احساس و غم و شادی و شور و عشق و غصه ی دیگران را قصه کنم.ولی مال خودم را نه...مال خودم را فقط بلدم به دوش بکشم،بی آن که کلمه شده باشند.به خاطر همین سنگین اند،شادی هایم حتا...

حس ها وقتی کلمه می شوند سبک تر می شوند،گیرم حتا در این اسباب کشی از یک حس درونی و انفرادی به یک کلمه بیرونی و مشترک بین همه ی آدم ها ،کمی از قیمت شان کم شود،کمی از بار معنایی شان منتقل نشود،ولی باز خوب است،آدم را معتدل می کند.

گاهی دلم می خواهد بروم پیش یکی که بلد است خوب بنویسد،برایش شروع کنم گفتن و گفتن،بعد بگویم حالا تو قصه ام کن!شعرم کن ،مرا بنویس!

شاید هم یک روزی برسد که خیلی از مردم دل شان بخواهد نوشته شوند،شعر و قصه شوند،بعد سر شاعرها و نویسنده ها شلوغ شود،یک اتاق کوچولویی علم کنند کنج میدانی،برِ خیابانی،میانِ کوچه ای و...

 

بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

 

حق با شماست؛شعر با متن ارتباط معنایی خاصی ندارد...

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ه.م

"حق با شماست؛شعر با متن ارتباط معنایی خاصی ندارد" چقدر خوب که جای خواننده هم تصمیم گرفتید :دی بابا نویسنده باید یکم شجاعت داشته باشد :دی این روزها چقدر در متن‌هایی که می‌خوانم همه درگیر "خود"اند. وقتی به چیزی بیشتر می‌اندیشی بیشتر می‌بینی‌اش؟ یا این یک اپیدمی شده؟ :دی موفق باشید سلام

نجوا

این: http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/9504ec6a62b5ab3b یادت هست؟ نوشته بود: مشکلات وقتی کلمه میشن چقد حقیر به نظر میان! نوشتم: مشکلات رو کلمه کن، تا حقیر بشند و از رو بروند و از ابهت بیافتند برایت... نوشتی: و شادی ها و دوست داشتن ها وقتی کلمه می شن چه عزیز میشن... مادرانه هم نوشت: واسه همینه که می گن وقتی خیلی از دست کسی عصبانی هستی، براش نامه بنویس. اما بهش نده. پاکنویسش کن و بعد بهش بده. شاید نیازی ندیدی که بهش بگی که برات نامه نوشتم. اینها قدرت کلمات را می رسونند که چقدر می توانند مشکلات رو حقیرش کنند.... این یادداشت ت رو که میخوندم یادش افتادم، بی هوا.

نجوا

بعد اینکه دوستی داشتم که اصرار داشت چیزی از خودش ننویسه، به دوش کشیدن رو دوست داشت، ضمن اینکه میترسید از اینکه بعضی حس هاش اگه کلمه بشن، از ابهت بیافتن و عادی بشن. گاهی فکر میکردم خوش به حال ش که میتونه، گاهی هیچ درکی نداشتم، گاهی به خودم میگفتم حالا که چه، چیزی که به کلمه شدن از اوج بیافتد نگران کننده ست، از کجا که کسی یکهو نیاید و کلمه کندش.... چه میدانم... به هرحال میدانم که گاهی بعضی چیزها برای خود آدم سخت تر میشود. اما مطمئنم تو خودت، خودت را خوب مینویسی. بهتر از هر خوب نویس.

نجوا

راستی این شعر رو انقدر دوست دارم که ربط ش رو هم نفهمم، هرجا که ببینم حس خوب رو برام داره. (شاید چون خاطره کودکی ست، وگرنه روایت شعر که دلتنگ است) آخر اینکه گفتم کامنت م رو جزءجز کنم که طولانی نشه، اما این کامپیوترم هنگ بود و به غلط کردن انداختم،[عصبانی] فاصله زمانی کامنت ها مشخص کننده ست حتماً! [نگران] چه کنیم دیگه![چشمک] یا حق!

مسیر

دلم نمی خواهد، دلم بخواهد نوشته شدن را!

ehsan

خواندم.

سوادقریه

چقدر آدم دلش بعضی وقتا / یه چاه می خواد...

مسافر

تجربه کردم وقتی چیزی رو نوشتم سبک تر شده برام ... کاش خودت میتونستی بنویسی بانو هر چند دوست ندارم از خود نوشتهات بوی غم و غصه دهد تو لایق خوبیها و متعالیترینهایی مگر غمهایت بوی تعالی دهد بانو امکان نداره حرم برم و یادت نکنم و یاد اون دوستت که گفتی که از باب الجواد به نیتش رد بشم تمام پستهای نخوانده را خواندم مصل همیشه دوست داشتنی و در خاطر ماندنی در پناه خدا [گل][قلب]

رها

جانا سخن از زبان ما می گویی ..