به یادت

از آن زن هایی ست که هرلحظه ممکن است چادرش را ببندد به کمرش و یک علم شنگه ای درست کند که هیچ کس حریف جمع و جور کردنش نشود. چهل سال را باید داشته باشد ،حالا حسابش را کن همچین آدمی دانشجو هم شده باشد در این هرکی به هرکی ِ روزگار.

اتاق ما زیاد می آید و می رود و هر بار هم مدیرگروهش را می شوید و می گذارد کنار،انتقام همه دانشجوهای تاریخ را از پیرمرد می گیرد!

امروز وقتی آمد کتابی دستم بود ،چشم هاش درخشید و آمد طرفم،گفتم خدا به خیر بگذراند،گفت"من با این خیلی گریه کردم ،خیلی ..."کتاب را گرفت ،یکی از صفحه هاش را باز کرد،گفت:"این عکس همسرمه،شهید شده،این جا زندگیش رو داستانی نوشتن.خیلی قشنگ،خیلی دقیق...من باش زندگی کرده بودم ، همین بود ...همین که اینها نوشته اند."و سعی کرد تولد اشک هاش را قورت بدهد. از من که فارغ شد دوباره رفت سر وقت مدیرگروهش.

ذوق کردم ،خیلی ذوق کردم ،همیشه ترسم از این بود که این روایت های داستانی ای که ما از زندگی شهدا نوشته بودیم یک طوری باشد که وقتی نزدیکان شان می خوانند بگویند که نه ،شهید ما که این نبود .از تصویر سازی های غیر واقعی برنجند، از مبالغه ها ،از ....اما حالا برق چشم های این زن به من اطمینان عزیزی می داد ، این اطمینان که خیلی بی راهه نرفته ایم .

جرأت نکردم بگویم داستان همسرش را من نوشته ام ،دلم خواست برایش گم بماند... خلاصه مهم این بود که خدا ما را با او به خیر گذرانده بود!!

 

پی نوشت:

همچین کتاب معروفی نیست،اسمش"پله های آسمان"است.یک کار جمعی و به قول خودش"روایت داستانی زندگی شهدای فرهنگی"،ما مال استان مرکزی را پایه بودیم،احتمالاً استان های دیگر هم مشغول باشند. بعید می دانم به تور پایتخت نشین ها بخورد، ولی اگر شد بعضی داستان هاش را اینجا می گذارم. خجالت

/ 7 نظر / 5 بازدید
پیچک

...اسمایلی یک بغض ساده

حضورناپدید

جالب بود. اگه میشه اسم کتاب رو به منم بگید!

کمرو

فکر کنم حس خیلی خوبی بهتون دست داده خوب کردین نگفتین، حسش می پرید مطمئنا اومدم بگم چرا اینجا بروز نمیش که خب.. [نیشخند] میشه اسم کتاب رو نگید؟ [چشمک] شاد باشید

مريم

زرشك!همه ي اينارو گفته كه اسم كتابشو بگه ديگه![لبخند][گل][چشمک]

ehsan

خواندم.