گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق...

شما یادتون نمیاد.

یه وقتایی بود من این پرشین‌بلاگ رو باز می‌کردم هرچی دلم می‌خواست توش می‌نوشتم و زودی می‌زدم انتشار و بعد لیله کنان و سبک و خوش و خرم می‌رفتم دنبال باقی زندگی‌م.

حالا اما گاهی از تو باقی زندگی یواش و هیس هیس کنان میام لب پنجره‌ش می‌شینم ،یه کم با حسرت نیگانیگاش می‌کنم بعد می‌بندم و پا می‌شم می‌رم باز تو همون باقی زندگی.

باز شما یادتون نمیاد،یه روزایی بود که من اینجا زندگی می‌کردم کلاً!

/ 8 نظر / 7 بازدید
دردهای خاکستری

وبلاگ، توالی دارد؛ از درددل می آغازد و با دل‌درد و ذهن‌درد رشد می‌کند. این توالی هرگز به کلیماکس نمی رسد. که کلیماکس نوعی زندگی در سکون است. رخوت است. وبلاگ از درک شدن شروع می‌شود، بعد به خود درک می‌رسد؛‌ دغدغه‌ها. دیگر ول‌ات نمی‌کند. دیگر رهایش نمی‌کنی. اما نوشتن و خوانده‌شدن به چه کار می‌آیدت وقتی پراگمات و عملگرا نشوی. وقتی نیمه خالی لیوان را نمی‌نوشی! وقتی صحت جایگاه لیوان را نمی‌درکی. پس می‌روی دنبال باقی زندگی‌ات؛ باز می‌بینی ابهام است. از تشخیص خوب و بد پرتاب شده‌ای به حق و باطل. باز برمی‌گردی از حقیقت به مّجاز. این‌بار کیبورد را مثل قلم لای انگشت‌هات می‌چلانی تا حقیقت را مُقُر (درست نوشتم؟) بیاید؛ ن و القلم و مایسطرون.

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق ساکن شود, بديدم و مشتاق تر شدم دستم نداد قوت رفتن به پيش يار چندي بپاي رفتم و چندي به سر شدم تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي تا بسر همه سمع وبصر شدم من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت؟ کاول نظر بديدن او ديده ور شدم او را خود التفات نبودش بصيد من من خويشتن اسير کمند نظر شدم

طهورا

پارسال غریبه امسال آشنا خاهر ![نیشخند] سال نو مبارک . قرار بود با هم دوست بشیم !

زلال

یادمه نبوده غیر گرده ی گلاشون غبار اگر نشسته رو کلاشون

ضحی

ما هم به دنبال همان موقع هاییم که ندیدیم و یادمان نمی آید اما رد پایش را می دیدیم اینجا

ضحی

ما هم به دنبال همان موقع هاییم که ندیدیم و یادمان نمی آید اما رد پایش را می دیدیم اینجا

الهدی

سلام و رحمت خدا شما همچنان پرشین بلاگ رو باز کنید هر چه آمد به ذهن تون بنویسید ما خریداریم! ضمنا شما هم یادتون نمیاد انگار یک روزهایی پیش ما هم می آمدید!! یاعلی.ع.[گل]