تنها خوری ممنوع !

این تیتر دوسه روزی بود در کله ام چرخ چرخ می زد و در کمین فرصتی بود برای این که بنشیند در صدر یک نوشته . حالا که فرصتی دست داد دیدم که آقای "محسن حاجی کریمی ساری" در دغدغه هایش ...مطلب تیتر ما و هر آنچه قرار بود بعدش بیاید را تمام و کمال نوشته است . فقط این که :

                        سر سفره خدا تنها خوری ممنوع !لطفاْ ...

و در ادامه یادداشت ایشان به رسم امانت :

قربانت بروم با اين مهمانی گرفتنت!!   

فدایت شویم.

تو هم با این مهمانی گرفتنت.

کی به میهمان هایش گرسنگی می دهد آخر؟

دعوت مان کرده ای به چند پرس گرسنگی و لَختی تشنگی؟

گرفته ای ما را؟

ولی خودمانیم
خوب شناخته ای ما را.

سالی یک بار ترمزمان را می کشی.

تا همین چندی پیش این را نمی فهمیدم.

حس نمی کردم.

ببخشید ها! ولی راستش از جوانی بود و آلودگی ای که کمتر بود.

می دانی!
راستش تا همین چندی پیش هرچی مادر بزرگ می گفت:
«این را نخور سرد است و این را نخور گرم است و سردی ام کرد و گرمی ام کرد و
ثقل کردم و ...»

هیچ نمی فهمیدم.

حالا کمی بدنم افت کرده است
یک کمی می فهمم.

تازه می خندد و می گوید
«نفهمیدنت مال جوانی است و بدنت که قوی تر است!
وایسا سن ات بیشتر که بشود
خوب تر از این ها می فهمی سردیم کرده و گرمی ام کرده یعنی چه؟!»

این یکی را هم نمی فهمیدم اوس کریم!

حالا کمی می فهمم.

اصلا انگار ترمز غرایز سرکش را می کشی.

گرسنگی کلافه اش می کند.
تشنگی خسته اش می کند.
نای گناه ندارد.

آن زوزه‌ی بشاش همیشه اش را نمی کشد
که گاهی به هوس گناهی
چهار راه دلم را قرق می کرد و بعد هم تیزی می کشید
و نفس کش می طلبید.

و کدام انگیزه‌ی نَفَس کش در نَفْس را
یارای آن بود که عرض اندامی کند در آن مجال؟!

نمی دانم تو دست و بالش را بسته ای؟
یا گرسنگی بی حالش کرده؟

یا هر دو؟

 ولی خوب ترمزکشانی راه انداخته ای ها در این مهمانی ات؟!

قربانت بروم با این مهمانی گرفتنت!

/ 7 نظر / 11 بازدید
مريم به حقيقت رسيده

"خداوندگفت:ميهمانيست.هر که هنوز دلی در سينه دارد,دعوت است به سفره آسمان که پهن است.هرکس در اين روزها بر روی زمين گرسنگی و تشنگی بچشد,می تواند از ظرف داغ خورشيد آسمان,لقمه ای برگيرد و جرعه ای نور بنوشد. ای انسان,اين را بدان که از دل تو تا آخرين کوچه آسمان راهی نيست,اما دم غنيمت است و فرصت کوتاه.اگر دير برسی,شايد سفره را برچيده باشند,آنوقت تا ابد گرسنه می مانی........."

ليلا

واقعا عجب ترمزکشانيست .....!

ehsan

خواندم

شمس

ما را نديده بينگار اما راز مگوی بهار را بعضی توی زردارنگ پاییز برگ کشان میشنوند سر همین سفره گرسنگی

THE END

نوشته : (فدایت شویم ) اگر اضافه نمی کردی (تنهاخوری ممنوع ! )هم هیچ اتفاقی نمی افتاد چون در آن شناسه جمع خودش گنجانده تیتر خانه به دوش تو را رفیق !

محسن

سلام.اول این که ممنون از لطف تان و ... دوم این که این متن را يک کم ويرايش کرده ام و ويرگول گذاشتم و نقطه و...!! ٬ اگر صلاح دانستی آن اصلاح شده را بياور اين جا.ضمنا غلط املايی هم داشت (قرق را غرق نوشته بودم)! که اصلاح کردم! ببخشيد!

شمس

”غم دل با تو گويم، غار!\بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست؟\صدا نالنده پاسخ داد:\ آري نيست”. ----------- من که دلم برايتان تنگ شده بود شما را نمی دانم