حسنک کجائی....؟

 

به یاد شهدای جنگ ، از جوان و پیر و کودک شان که این روزها با این گونه تمام شدن صدام ، سخت دلتنگ مظلومیت شانم...

 

  

گمان می کنی که یادت نبوده ام ، از وقتی که مجروح شده ای گویی یک غم عمیق بر تمام غصه های رنگ پریده ی خاطرم گذارده اند . تو فکر می کنی که راحت بوده ام ؟

 

همان شب که با برادرت تماس گرفتم تا ببینم حالت چطور است ،فکر می کنی چه حالی داشتم ؟وقتی برادرت آن جواب را به من گفت ،همان شب که از کوچه پرپیچ و خم محله مان می گذشتم ،گویی خاطرم فقط پیش تو بود.اشک بود که می آمد ، مگر می شود جلوی این اشک ها را گرفت ؟وقتی امتحان های آخر ترم را تمام کردم ،رفتم قم ،فقط به خاطر تو .باور کن با اندک بضاعت دانشجویی هم نذر کردم یا حالت خوب شود و دوباره آن چهره نحیف را ببینم ،یا این که شهید شوی ، دو رکعت نماز هم برایت خواندم ،فقط برای تو .تو فکر می کنی من این مدت آسوده بودم ؟نمی دانی بر من چه گذشت !

تو هم مثل آنان که رفتند شرر بر پیکره ام می زنی .اصلاً همان وقت که از بین کمین های جزیره یعنی همان جایی که مجروح شده بودی می گذشتم ،با آن که باران آتش زمین را آبیاری می کرد ،فکر تو بودم . گفته بودم که این هور چه معنایی برایم دارد ؟ همین حسنک را هم هور بود که از ما گرفت .مگر نه؟حسن می دانی چه کسی را به ماتم نشانده ای ؟شاید بیشتر از همه مادرت را ،یا آن پدر پیرت را که چهار ماه بر بالین تخت تو منتظر یک کلام تو بودند ، هرچند خودشان هم می دانستند آخرین کلام تو همان وقت بود که ترکش سرت را بوسید. ...

 

حسنک ! فکر می کنی که آن خاطرات را فراموش خواهم کرد ؟شاید هم فراموش کنم ولی حالا خیلی زود است ، من از همان اول فهمیده بودم که چه زلال است قلب تو !

 

مگر نه ؟حتی از همان موقع که رویمان نمی شد با هم صخبت کنیم .راستش ، حسنک ! تو آموزگار دوستی بودی. یعنی چطور بگویم ، تو دوستی را ،محبت را و عشق را می آموختی ، آن هم نه به همه کس ، نه با سروصدا ، بل که با سکوت ، با شکنج لبخندهایت.مگرنه ؟ من همه چیز را از سکوتت می خواندم ، مثل آن شب که در دعا چشم هایت گواه همه ابهام های قلبم بود.

 

تو فکر می کنی که من آسوده ام ؟! مگر می شود بدون خاطر تو آن همه دوستی ها را یکجا از یاد برد ؟

 

...هرچه لحظه های عمرت کمتر می شد و هرچه زمان به صفر نزدیک می گردید (xà0) ، روح تو (y)به بی نهایت ابدیت میل می کرد .

                                               (y=lim – 1/x       (xà0  

 

....حسنک دعا کن ! می دانی برای چه ؟ راستش من هم نمی دانم . ولی می خواهم که دعا کنی، مثل همان هنگام که من برایت دعا می کردم ، تو که نمی دانستی ، چهارماه روی تخت بیمارستان بی هوش افتاده بودی و از هیچ جا خبر نداشتی و به قول استادمان زندگی گیاهی -Vegetable life- داشتی . آری مثل همان هنگام که برایت دعا می کردم تو هم دعاکن !می خواهم فقط حسن دعا کرده باشد ! من همین را می خواهم حسنک !

حالا که می روی ، حالا که دست من از تو کوتاه است ، لا اقل سلام مرا به بچه ها برسان! به عبدالله که او هم مثل خودت و در همان نقطه ای که تو افتادی شهید شد ، به حضرتی که قربانی همان جاده بود ، به محمد که می ترسم تا چند وقت دیگر شهرش را فراموش کنم.

 

چو رخت خویش بربستند ازین خاک          همه گفتنـــــد با ما آشنا بود

 ولیکن کس ندانســت این مسافر      چه گفت و با که گفت و از کجا بود

 

 

 

                                                                          یک شنبه ۱۱/۸/۶۵ -۱۲:۴۰

 

 (از یادداشت های شهیداحمدرضا احدی )

/ 9 نظر / 7 بازدید
مريم ـ آبادان

ان گاه که صدام تمام شد خاک ضجه کشيد وگفت : چه آرزوها و کودکي ها و زندگی ها که در دل من مدفون شده است وباد زوزه کشيد وگفت : از نخل هاي جنوب تا کوه هاي کردستان ضجه ات را بر گرده مي کشم تا هيچ کس اشک هاي مادري که هنوز به انتظار حجله ي فرزندش نشسته را فراموش نکند .نه ! او هرگزچنین آسوده تمام نمی شود: وتاريخ چه پابر جا ورق مي خورد

مريم

عروسک هايم در خانه جاماند وکودکی ام ميان خشم او در سنگر ها و آوارگي ها گذشت چگونه بر گردم وعروسکم را در آغوش بگيرم آه اعظم : عروسکم کو؟

ehsan

خواندم

مريم به حقيقت رسيده

"تا که بوديم,نبوديم کسی کشت مارا غم بی همنفسی تا که رفتيم,همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آينه بدانيم آن وقت که هست نه در آن وقت که افتاد و شکست

(هرمان هور )مجموعه يادداشت هاي اين شهيد عزيز است كه نشر سوره آن را منتشر كرده است .

fati

حسنک !نیستی که ببینی کشتن این هیولا را هم به ضرر ما تمام کردند ! و آن قدر حسنک نداشتیم که داد بزنند غلط کردید که انتقام خون ما را گرفتید!! آره حسنک ! چه خوب که تو نیستی ! حسنک ! چرا ما اینقدر خریم ؟؟

fati

و آتش چنان سوخت بال و پرت را كه حتي نديديم خاكسترت را به دنبال دفترچه خاطراتت دلم گشت هر گوشه سنگرت را و پيدا نكردم در آن كنج غربت به جز آخرين صفحه دفترت را همان دستمالي كه پيچيده بودي در آن مهر و تسبيح و انگشترت را همان دستمالي كه يك روز بستي به آن زخم بازوي هم سنگرت را همان دستمالي كه پولك نشان شد و پوشيد اسرار چشم ترت را سحر، گاه رفتن زدي با لطافت به پيشاني ام بوسه آخرت را و با غربتي كهنه تنها نهادي مرا، آخرين پاره پيكرت را و تا حال مي سوزم از ياد روزي كه تشييع كردم تن بي سرت را كجا ميروي؟ اي مسافر، درنگي ببر با خودت پاره ديگرت را

ماجرای قدیمی «سر به نیست کردن زندانیانی که اطلاعات محرمانه دارند» در شکلی نوین تکرار شد و خیال آمریکا، کشورهای اروپایی و روسیه از افشای همکاری های پشت پرده هشت ساله با رژیم صدام در جنگ علیه ایران، آسوده گردید. به جز ملت عراق، هیچ ملتی در دنیا از وجود صدام به اندازه ملت ایران، آسیب ندید و از این رو، امروز، مردم ایران از اینکه قاتل صدها هزار نفر از هموطنانشان به مجازات رسیده، خرسندند؛ ولی آنچه روی داده، صرفاً مجازات عامل است و آمران، همچنان آزادند و ای بسا به جنایت های بعدی می اندیشند، روزگار غریبی است... !

اعظم

او سالها پیش مرده بود! یادداشت جالبی است با این آدرسhttp://www.sajed.ir/pe/content/view/1263/49/