دیشب هوایی تو شدم باز ،بهار

آدم یک جایی از زندگی اش خیال می کند روحش به روح یکی گره خورده،احساس می کند خیلی می شناسدش،خیلی خیلی می شناسدش و خیلی خیلی یعنی...

بعد آدم ساده می شود،خیال می کند که اوج قصه اش الان اینجا خواهد بود و این گره سوپریز تقدیر خواهد بود برای او،توی دلش حس های عجیب و غریب جوانه می زنند و مثل ساقه های نازک و سبز روشن مو که در فروردین ماه از لای چوب خشک می روید ،آن حس های ناب خوب هم از وجود مرده اش می زنند بیرون،ذوق می کند ،با همان ساده دلی خیال می کند خدا هدیه اش داده،خدا خیلی دوستش داشته که روحش را این طور محکم گره داده به روح یکی،این طور سبزش کرده،

بعد یک روز می بیند که دیگر آن "یکی"نیست،می بیند که nسال گذشته و از آن گره چیزی زیادی نمانده،می بیند او که خیلی خیلی می شناختش الان یک جای خیلی خیلی دور است و یک بی خبری بزرگ میان شان فاصله انداخته،بی خبری ای نه از آن جنس که با یک پیام یا یک دست خط یا مثلاً زیر نویس شبکه خبر تمام شود.

این جاست که آدم درمانده می شود و مردد می ماند که از کی رو دست خورده بالا خره ؟از دلش یا از خدا؟

خودش را می زند به فراموشی،به بی خیالی ،

ولی زیر زبانش هنوز طعم ساقه های ترد و  نازک و سبز روشن مو هست،تا هنوز ،تا همیشه...

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
ماه

جالب بود.

ماه

جالب بود.

ehsan

خواندم.