چشم های جهان آرا

تلویزیون دلش آمده تصویرهای خرمشهر را از آرشیو بیرون بیاورد و رو کند،

بین تصویرها هر چند لحظه یک بار تصویر "محمد جهان آرا" را نشان می دهد. ناخودآگاه می بینم در چهره او چیزی ست که دوست دارم نگاهش کنم و هی منتظرم نوبت به تصویر او برسد.همان تصویر کوتاهی که ظاهراً دارد جلوی دوربین یک خبرنگار حرف می زند.

یک چیزی توی صورت جهان آرا و خیلی دیگر از جوان های آن وقت است که دل نشین است. یک چیزی که توی صورت جوان های امروز نیست.

یک جور حجب و حیا ،فروتنی ،معصومیت ، یک جور ادب ...یک چیز این شکلی! که دقیقاً نمی دانم اسمش را چی بگذارم ولی فقط می دانم که از صورت جوان های امروز حذف شده است.

ما به ناچار، قریب به اتفاق گرگ شده ایم. نگاه های مان دریده شده است . زمانه یادمان داده  که شل بجنبی کلاهت رفته است. ما حتی با رفیق ترین های مان هم که حرف می زنیم از آن چیزی که توی صورت جهان آرا بود توی صورت مان خبری نیست.

اصلاْ جوان های آن روزگار یک جورهایی ساده دل تر بودند .الان هم نسل قبل از ما خیلی خوش بین تر از ماست و زود باورتر از ما. انگار معادلات عصر آنها ساده تر بوده ، انگار آدم ها ی آن زمان این همه رو نداشتند که برای شناختن شان لازم باشد آدم هزار تا چشم و هزار تا گوش دست و پا کند.، آن ها مجبور نبودند این همه گرگ باشند. ولی ما گویا مجبور یم! رحم و مروت مان خیلی دیر به دیر آفتابی می شود مثلاْ وقتی جایی عمق فاجعه پیدا شود وگرنه به این زود ی ها پروانه ای نمی شویم و دل مان را نمی دهیم دست کسی یا چیزی که بردارد و ببرد.

کسی جلوی مان اشک بریزد ، قسم  بخورد ، پَر پَر کند خودش را  باز  یک نگاه مات و یک دل پر تردید تحویل اش می دهیم. گناهی نداریم روزگارمان ما را این طور بار آورده است .هفت خط شده ایم بدجور!

دل مان هم سر به زیر باشد ولی سرمان نیست،گردن مان را می کشیم و راه می رویم،چپ نگاه مان کنند راست شان می کنیم ،راست نگاه مان کنند چپ شان می کنیم ، کسی هم بگویدمان بالای چشم شما ابروست جوری با نگاهِ تیز می رویم توی قلبش که انگار ...

توی چشم های محمد جهان آرا هیچ از این خبرها نبود...

 

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

روان و دل نشین بود.

مرتضی

این حقیقت تلخ تلخی تغییر ارزشهاست روزگاری نه چندان دور بر پیراهن ها نوشته می شد "شهادت کمال انسان است "وامروز می نویسند "I LOVE YOU"نمی دانم بر سر فرهنگ این مردم چه آمده هنوز کوچه "بیگدلی " بوی "زین الدین"مان را می دهد امادین مان سالها ست که مهجور شده

ehsan

خواندم.

ستایش

روزگار هم روزگار خودمان است... دست پرورده ی خود ماست قبول ... گرگ هست ... نقاب بر چهره ها هست ولی آن دوره همچین گرگ و نقاب کم نبود... گمانم جایی خودمان را جا گذاشته ایم عطش شکن عزیز راستش خودم هم دنبال همچین قالبی هستم البته اگر بعضی بگذارند احساس میکنم کم کم دفتر برگهای زرد من باید بسته شود... یک دفتر رو سوی آسمان خواهم گشود[گل]

آغازی بر یک پایان

"...دل مان را نمی دهیم دست کسی یا چیزی که بردارد و ببرد...." "... دل پر تردید ..." همه اش می ترسم امام زمان هم که بیایند این عادت ذهنی و روحی زجر آورم را نتوانم از دست بدهم. نتوانم دل بدهم. یقین کنم. نمی دانم اقتضای این روزگار پر فتنه است یا بیماری دل.

به مهدی

من نشانی شما را نداشتم که کامنت بگذارم ولی منظورتان از "کسی " را اصلاَ متوجه نشدم.

فیلوسوفوس

سلام علیکم قدم رنجه می کنید اگر : چرا فیلوسوفوس جام شوکران نوشید یا وقتی جریمه شدی از پلیس فرار نکن !

مهدی به عطش شکن

ای بابا.شما که این متن پایین رو عوض نکردید! ما هم چنان مصریم و لج باز! هر چند امکان دارد باز هم عده ای از علمای دستور زبان بیایند و همه ی توان خود را به کار گیرند که ثابت کنند در مکاتبات و محاورات و مناظرات مختلف از دوره های ماقبل تاریخ تا هزاره های بعدی همواره جای فاعل و مفعول و صفت و موصوف و حامل و محمول و عاقد و معقود و عاشق و معشوق هر وقت که کسی دلش خواسته و هوس کرده عوض شده و قس علیهذا.

:.:

سلام راستی که شما خیلی ناقلایید!آدمو دور میزنین به همین سادگی.چی بگم؟هان؟