هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم:)

رفتیم توی فروشگاه،چندتا شلوار گرم کن یک وجبی ،دو وجبی،سه و چهار و پنج وجبی.چندتا بلوز آستین دار پسرانه،از آن خط دارها که برادرهادوست دارند،چندتا بلوز صورتی و سبز و آبی دخترانه با طرح های عروسکی که خودم دوست دارم،چنددست لباس نوزاد حتا.

دستم به سایز بزرگ نمی رفت،گفتی بزرگا مگه آدم نیستن؟لباس نمی خوان؟گفتم خب چرا ولی اگه ببینن بچه شون لباس نداره دلشون خیلی می سوزه.

شد یک کیسه از لباس های رنگ و وارنگ.کیسه را گرفتی دستت،سر راه از جلوی لوازم ورزشی رد شدیم ،گفتیم چندتا لباس گرم بدهد ،خودش فهمید چه خبر است،آخر سر یک جفت کفش کتانی درست و حسابی گذاشت روش گفت اینم از طرف من.

همین طوری کیسه به دست سر از خانه مادر بزرگ درآوردیم،با شلوغ بازی خاص خودمان ،با یک نفس حرف زدن و لباس درآوردن و نشان دادن،بعد به خانم عمو کوچیکه که طبقه بالا ست و آن دیگری که باز بالاتر،هرجا می رفتیم می گفتیم "نو باشه لطفاً".همین طوری به کیسه اضافه می شد.بعضی ها هم قول دادند فردا به دست مان برسانند.

آمدیم خانه مامان،برادر بزرگه آن شلوار گرمکن خیلی کوچیکه را که دید به قول خودش دلش سوخت،دست کرد جیبش و گفت بیا اگه خواستی بازم ازینا بخر.

مامان هم کلی بقچه مقچه ی کشف نشده را رو کرد و بسی مایه شگفت زده گی شد.

حالا نوبت این خانوم همسایه بود که مغازه پوشاک دارد و من مشتری اش هستم،با پول برادرم چندتا تکه لباس خریدم و خودش هم چندتا از طرف خودش اضافه گذاشت.گفت که زیاد دعا می کند برای شان.

حالا نوبت خانوم آرایشگر قِر و فِریِ بود،از دیدن کیسه ی قلمبه خنده ش گرفت،گفت بذار فردا کارآموزهام هم میان،گروهی یه بسته ای آماده می کنیم.

خوشبختانه اغلب آدمها خودشان آماده بودند و احتیاج نبود  انرژی زیادی برای مخ زدن صرف کنیم.

الان ما کلی لباس در سایزهای مختلف داریم ،فردا که کامل شد می شود دسته بندی شان کرد.تازه خیلی ها هم هنوز هستند که آنقدر باهم راحت نیستیم که با کیسه لباس بروم سراغ شان،امشب فکر کنم شاید تا فردا راحت شدیم با هم :)

خلاصه همه آماده اند و دوست دارند کاری کنند،فقط یکی دو نفر باید بقیه را راه بیندازند.

 امتحان کنید!:)

 

پی نوشت:

..."کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنبُلَةٍ مِّئَةُ حَبَّةٍ وَاللّهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ " ...

/ 6 نظر / 8 بازدید
مسافر

دم یا درم یا قلم و قدمت همیشه در راه خدا انشاالله به کار بیفته اینقدر بدان که قلمت دلهایی را کارساز افتاد خدا قوت توفیق الهی رفیق راهت التماس دعا در پناه خدا [گل][قلب]

مریم روستا

خدا مضاعف كند برايت توي هر دو دنيا. كه «يضاعف لمن يشاء» [گل]

پ-ص

[گل][گل][گل][گل][گل]

ميثم

سلام ماجراي مشابهي داشتيم http://binab.parsiblog.com/1713512.htm "خلاصه همه آماده اند و دوست دارند کاری کنند،فقط یکی دو نفر باید بقیه را راه بیندازند."

ehsan

خواندم.

نجوا

توی گودر و ذیل این یادداشت و رونوشت به خودم نوشتم: بیا تا بر آریم دستی ز مهر ... که نتوان بر آورد فردا ز گل کاربرد دارد این شعر اینجا...