سوزن

 

 

سوزن رفته بود به پای چپش ، شکسته بود آن تو  و همان جا مانده بود. تمام روز راه که می رفتم پای چپم درد می گرفت از این احساس که سوزنی در او باشد و نبود . با یک جراحی ساده بیرون کشیدندش ، درد پایم خوب شد.

به جای یک سوزن چند میلی می گذارم تیر ، ترکش ، خم پاره ...تمام تنم درد می گیرد.

ساده است از جنگ نوشتن ، مگر این که نویسنده اهل درد باشد تا پابه پای قصه اش درد بکشد ، بسوزد ، بگدازد و از جان کندن برایش سخت تر باشد .

ساده است از جنگ گفتن و شعار دادنش و تظاهرش که "ما مرد جنگیم !" ولی با این خودشیفتگی ای که در گوشه و کنار وجودمان سراغ داریم مرد جنگ پیش کش بعید است روایت گر اهل درد هیچ جنگی هم باشیم.

کتاب های نیمه پنهان روایت فتحی ها را با تمام سادگی شان دوست دارم چون معتقدم نویسنده اگر سوزنی به خواننده اش می زند دست کم قبل تر جوال دوزی به خودش زده است و من سوزن نیمه پنهان ها را خورده ام و بسیار با غاده و مژگان و معصومه و ژیلا شان شمع شده ام .

 

 

گفتن و نوشتن از جنگ سخت است ، قصه باید خودش بیاید یقه تو را بگیرد و بگوید من تو را برگزیده ام برای نوشته شدنم ، و مثل بغضی تمام وجودت را بگیرد و بگویدت که فریادم بزن و تو ببینی که داری خفه می شوی و کوچه ات بن بست و راه گریزی نیست و آن وقت فریادش بزنی عمیق هم فریاد بزنی آن قدر که همه اهل آن محل از خانه ها بیرون بیایند و عابران پیاده روهای شلوغ سراسیمه به سویت بشتابند . و مگر هنر غیر از این است ؟

به سلامتی سوزن نه به خاطر سوزن بودنش به خاطر این که خواب خرگوشی یک بادکنک را می شکند .

                                                                                                

 

 

                                                                                          باقی بهارت ....

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

این مقاله را بخوانید با وجود در پیت بودن روزنامه اش ولی انصافاً از دستشان در رفته یک مقاله جالب چاپاندند:http://www.afarineshdaily.ir/afarinesh/News.aspx?NID=7128

بانو

سلام....فکر کردم انقدر احترام می ذاريد و تو وبلاگ خودم جوابمو می ديد...البته به اينجور رفتارها عادت دارم...من هميشه احساسم رو می گم اما مثل شما قضاوت نمی کنم...و ...

ehsan

خواندم

حضورناپديد

خدا اين سوزن ها را از ما نگيرد.

حضورناپديد

در ضمن از جمله ای که گفتيد بسیار استفاده کرديم. تشکر!

fati

به سلامتی گاو نه به خاطر گاو بودنش به خاطر این که نگفت :من ...من ...گفت :ما...ما... (فک کردی فقط خودت از این حرفا بلتی!!)

آشنای دور

اميدوارم اين سوزن ها بعضی هارا دچار سوءظن نکند.

عليرضا

سلام مرسی از کامنت ولی اون واينک ما ديگه به جز همون اولش نديديم که نديديم... همدانه هنوز سرد و يخه موفق باشی

محسن

يادم نمی رود.نيم شبی بود که نيمه‌ی پنهان چمران را در دست داشتم دراز کشیده بودم و می خواندم.به اواسطش که رسيدم در جايم نشستم و هق هق گريه ام بلند شد و شانه هايم می لرزید .اين گريه‌ی از دل جوشيده را جز معدودی در خود سراغ نداشتم و بعدتر هم کم پيش آمد.