این چرتکه را زمین بگذار

   از بچگی یک نفر دور و بر ما بود و هست که یک اخلاق خاصی داشت، آن اخلاق خاص مهربانی و لطف و کمک همه جوره‌ی غلیظ و همه جانبه بود به وقت صلح و دوستی و "همه چی آروم بودن".محبت‌های عجیب و غریب،آنقدر که خواهر در حق خواهرش شاید زود به زود نکند یا تنبلی‌اش بیاید بکند، دیگران را هم به این هم‌یاری وا می‌داشت و استارت‌شان می زد، در هر مراسم و مناسبتی جلو می‌افتاد و خودش را می‌کرد ستون اصلی آن اتفاق تا به بهترین شکل ممکن برگزار شود و تا آخرش هم می‌ماند.

من همیشه از این آدم می‌ترسیدم،چون این ور خوب ماجرا بود و ور بد ماجرا درست از جایی شروع می‌شد که آن کار تمام می‌شد و ما به جز "یک تشکر صمیمانه" ساده جواب دیگری برای این همه بودنِ داغ‌تر از آش نداشتیم.اما ظاهرا سپاس و احساس قدردانی و آرزوی جبران متقابل برای او کافی نبود.اینجا بود که طرف خستگی‌ای که در تنش مانده بود را به رو می آورد و ما باز جز "ابراز شرمندگی ازین که به خاطر ما به زحمت افتاده" و "راضی به این همه زحمت نبودیم به خدا"نداشتیم.

بدتر ازینش را وقتی می دیدیم که تقی به توقی می خورد و دیگر "همه چی آروم نبود"،ورق برمی‌گشت و آن افراط در دوستی تبدیل می‌شد به افراط در دشمنی.آبرویی ازمان پیش هر غریبه و آشنایی می‌رفت که چشم‌مان گرد می‌شد،طومار محبت‌ها و لطف‌هایش به ما و ناسپاسی ما را با اشک و آه به هرکجا که بیشتر ما را بسوزاند و برایمان سخت تر باشد ارائه می‌داد.نفرین‌های غلیظ و فجیع می‌کرد و اشک حضار را در می آورد.بعدترش باز خودش آشتی می‌شد و بر می‌گشت و قصه آن محبت‌ها و دوستی‌های دوست نداشتنی اش را از سر می‌گرفت.

هراس من همیشه ازین بود که خودم روزی رفتاری شبیه این آدم پیدا کنم. محبت کنم و از این محبت طلبکار شوم.

برای خودم قانونی گذاشتم که فقط و فقط به کسی  خیلی محبت کنم و برای کسی تب کنم و بمیرم و که از ته ته قلبم دوستش داشته باشم. دوست داشتنی برای خودم و نه وابسته به رفتار او، که اگر فردا انتظاری برآورده نشد یا ورقی برگشت و چهره  و رفتار تازه ای از طرف مقابلم دیدم دلم نسوزد که من ال کردم و بل کردم پس چرا او اینطور پاسخ داد. هرگز از خرج کردن وقت و عاطفه و انرژی برایش پشیمان نباشم و بگویم من به احترام احساس و تشخیص و اعتماد آن لحظه‌ی خودم چنین کردم.جوابش هرچه باشد،باشد...

 

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جینگیلی

حال چه شده که به این نقطه رسیدی !؟[لبخند]

عبور

این کار خوبی است که می کنی .همه ی ما کم و بیش چوب این محبت های بی دریغ ار سر ناحساب خرج کردن را خورده ایم . محبت را هم باید به اهلش کرد .

قاصدک بارون

چقدر سخت...

خواهان

محبت من هم برای افراد خانواده بدون چشم داشته. برای یک نفر خارج از خانواده هم بدون چشم داشت بود که متاسفانه فرصت ارائه اون پیش نیومد.

مسافر

من هم خیلی وقت پیش وقتی به طور مکرر از این آدمها دیدم تصمیم گرفتم اگر می تونم به خاطر خدا فقط و فقط به خاطر او محبت بکنم این کارو بکنم وگرنه به خاطر هیچ چیز دیگه این کار رو نکنم یعنی چیزی باشه بین من و خدا خدا رو شکر موفق بودم و امیدوارم باشم در پناه خدا [گل][قلب]

حسین

سلام بی توقع محبت کردن هم روح عبودیت رو توی آدم زنده میکنه هم الوهیت رو کاری سختی ست

شیوا

فکر کنم محبت بی توقع فیدبک وجود نداره، حتی بین مادر و فرزند، مگر این که فقط به خاطر خدا باشه، غیر از این، کمترینش اینه که دل آدم می گیره

شیوا

شرمنده از این نظر تلگرافی، دور از چشم دوقلوها لپ تاپ رو روشن کردم!

صدیقه

ممکنه اون آدم "مهرطلب" باشه.یعنی خیلی احساس نیاز به مهر و محبت دیگران میکنه ولی اون چیزی رو که دلش میخواد بهش نمیرسه خیال میکنه هرچه بیشتر محبت کنه از خودش مایه بیشتر بذاره بیشتر هم به دل دیگران دست پیدا میکنه اتفاقاً چرتکه اش از دستش میفته.محبتش بیحساب میشه بعد که میبینه جبران نشد دلش میشکنه و زحماتش رو برباد رفته میبینه عصبانی میشه اون چیزی که دستی داده بود زبونی پس میگیره. من آدم اینجوری دیدم.

بشری

من هم...همینطورم.. و تا به حال خیلی شده که بشینم یک گوشه و برای سادگی و حماقت خودم گریه کنم... خیلی فجیعه که آدم های دور و بر آدم در همه چیز حساب گر باشند! حتا محبت کردن این خیلی فجیعه...