ممد،تو بودی و دیدی/یک

با یک حساب سرانگشتی 45روز یعنی یک ماه و دو هفته.

یعنی 6 هفته. برای من و تو شاید مدت‌زمان کوتاهی به نظر برسد، اما گاهی 45روز یعنی خیلی. مثلِ وقتی که یک ارتش با کلی ادعا و تجهیزات و نیرو، 45روز پشت دروازه‌های یک شهرِ کوچک تقلا کند و نفس نفس بزند. آن هم شهری که فقط یک عده بچه شده باشند پاسبان و پاسدارِ روز و شبش، شده باشند پرستارِ پیکرِ پر جراحت‌اش.

خرمشهر، بیش از هرکسِ دیگری آن بچه‌ها را به یاد دارد، بچه‌هایی که پیرمردشان، بیست‌وپنج ساله بود. خیلی‌های‌شان بار اولی بود که سلاح دست می‌گرفتند. بچه‌هایی که هنوز جنگ بلد نبودند.

45روز با چنگ و دندان، کوچه به کوچه‌ی زخمیِ شهر را نگه داشتند و آن لشگرِ عظیمِ تانک و افسر و اسلحه را حرص دادند، لشگری به فرماندهیِ غولِ بی‌شاخ و دُمی که فیلش یاد هندوستان کرده بود و گفته بود: محمره (خرمشهر) یک منطقه‌ی استراتژیک و حیاتی است و داشتنِ آن برای ما به منزله‌ی  داشتنِ بغداد و بصره است.

از خرمشهر بپرس که 45روز یعنی چقدر...

/ 0 نظر / 10 بازدید