خاکت که باران خورده باشد

چندروزی هست که دلم دوباره برگشته همدان.

همدان برای من مزه ناب جوانی و جوانی کردن است. هنوز هم یک وقتهایی که درخودم و با خودم گیر میکنم، باید برگردم به آن زمان،ببینم آن موقع چطوری بودم،چطوری فکر می‌کردم، به چه چیزهایی خیلی پایبند بوده ام، چی را خیلی دوست داشتم، ازچی بیزار بودم. دروغ چرا،آن زمان خودم را دوست دارم، حس می‌کنم هنوز می‌تواند برایم معیار باشد، که جوانی بود و باران.

یک زمانی دلبستگی‌ام به همدان به خاطر آدم‌هایی بود که آنجا دیده بودم و دست و بال روحم هنوز بوی عطرشان را می‌داد.اما زمان و گذشت زمان کاری می‌کند که کم کم از آدمها بگذری.هنوز عطرشان توی مشامت باشد اما گیرشان نباشی. الان دیگر دلبستگی و اشتیاقم به آن شهر، نه دلتنگی آدمهایش و قشنگی خاطره‌ها و منظره هایش، بلکه به خاطر بارانی است که آن روزها و آنجا از درهای همیشه باز آسمان شرشر روی روحم می‌ریخت و هرروزش تازه تر از دیروزم می‌کرد.

 

این روزها، فلاش بک میزنم به اعظم همدان،به خودم می‌گویم تو آن شکلی بودی‌ها، به عهدهای دلت وفا کن..

/ 6 نظر / 9 بازدید
ehsan

خواندم.

سناء

امان از وقت هایی که آدم دلش برای خودش تنگ بشه... برای بودِش... یه حس خوبی داشت این پست[گل]

فاطیما

همدان شما برای من هم که اونموقع کوچکتر بودم خاطره انگیز است من هم با خاطرات شما لحظه به لحظه همقدم بودم

مسافر

عهدهای دل چقدر آدم دوباره به رجعت به بعضی عهدها احتیاج داره در پناه خدا [گل][قلب]

نجوا

"زمان و گذشت زمان کاری می‌کند که کم کم از آدمها بگذری. هنوز عطرشان توی مشامت باشد اما گیرشان نباشی." و البته من هنوز آنجا که آدمی عزیز بوده، دلتنگی آدم ش را دارم. فکر میکنم هنوز گیر م... دلتنگی فضاها از جنس دیگری ست... فکر میکنم هنوز باید زمانم بگذرد...

خواهان

دل من هم چند روزیه برگشته سمت دل تنگی هایی که در نوشته های شما دنبالش میگشتم و یاد همدان، وطن دور افتاده ای که تحمل دوریش برام خیلی سخته.