یک خرده داستان

*عالم بر مدار خودخواهی می چرخد ، اگر دل تنگ کسی می شویم در واقع دل تنگ خودمان هستیم در لحظاتی که با او گذرانده ایم. اگر در به در دنبال یکی می گردیم که حلال مان کند در حالت خوب ترش یا می خواهیم صدای وجدان مان را بیندازیم و یک خواب راحت داشته باشیم یا از لهیب آتش می ترسیم و نازکی آن پل. اگر کسی را دوست داریم و دل بسته ایم به اش به خاطر خوشامدهای دل خودمان است.اگر خیرمان به کسی می رسد یا دنبال هفتصد دانه گندمیم یا در حالت بهترش برای سرخوش بودن روح مان.چه می دانم هر غلطی که این جا می کنیم بر همان مدار است ...و در این میان قصه ها، فقط قصه ها هستند که می توانندمقابل ما بایستند و با چشمانی که از حقیقت سرشار است بگویندمان که :"عالم بر مدار عشق می چرخد."

* فکر می کردم مستور اشتباه کرده، وقتی کتابش درآمده بود احساس می کردم مستور در شخصیت پردازی اش اشتباه رفته،یونس او به بودن عالمی دیگر شک دارد ، به وجود خدا شک دارد ،در منظم بودن آفرینش به تردید افتاده است و هیچ چیز نه آیات کتاب آسمانی و نه حرف های نامزد پاک و ساده دلش و نه هیچ چیز دیگر به یقین نزدیکش نمی کند.یونس او دانشجوی دکترا بود و در دهه سی زندگی. من خیال می کردم آن سن دیگر وقت تردیدهای این چنینی نیست.شاید در فرعیاتش آدم به شک بیفتد ولی در اصولش نه دست کم، حالا که چندسالی گذشته می بینم مستور هیچ اشتباه نکرده است...

این داستان مریم است،نوروز که رفتیم آبادان دیدنش داد که بخوانم ،قشنگ است و ظریف و هنرمندانه ،ولی مریم ، من دلم داستان روشن می خواهد ، حق با توست ،حلقه چاه نمی تواند روشن باشد ،ولی  مریم ، من باز هم تشنه آن داستان روشنم .

* "سلام نمی کنم ،اصلاً هر وقت جواب ایمیل های قبلی را دادی برایت نامه می نویسم ...اصلاً کی گفته من فقط باید منت کشی کنم ...یک هفته است که نه جواب ایمیل هایم را دادی نه به یک خواب ناقابل مهمانم کردی ...دی روز سالگرد عقدمان بود ،کجا بودی؟...هدیه و گل پیشکش ...خودت هم نیامدی ...نیامدن تو را بین این همه درگیری و دل تنگی نمی توانم ببخشم ...اصلاً قهر قهر...هیچ هم دوستت ندارم!"

آن روز که دوباره نویسنده اش را دیدم گفتم در این نامه های سفید تو چیزی بود که آدم را به دوست داشتنش وا می داشت!

                                                                                            باقی بهارت...

/ 8 نظر / 5 بازدید
خیس باران

[گل] . . . چه بی خبر بودم من از عالم

فعلاً كه ظاهراً عالم شما بر مدار خودخواهي تان مي چرخد داستان مريم دلباري هم زيباتر و قوي تر از آن توصيفي بود كه كرده بودي

ehsan

خواندم.

مهدیR

...یک شرر آزاده ای از خود جدایی برنخاست...

سر به هوای گذری!

کامل ملاحظه ش کنید: http://web3b.wordpress.com/2008/07/02/fiilter-all-blog-publish-post-to-wordpress-and-blogger/

مهدیR

سلام. داشتم آرشیوتون رو می خوند.پرسیده بودید چطور میشه وبلاگ رو عوض کرد وآرشیو رو هم منتقل. parsiblog.com این امکان رو داه.امتحان کنید.البته فقط مطالب انتقال داده می شن و نظرات نه! باقی بهارت!