خیال کن ...

 

خیال کن آمده است ،

خیال کن که امروزی هم آمده است ،

خیال کن همان طوری باشد که تو در ذهنت تصور می کردی ،آشنا ،نزدیک ،خودمانی !

خیال کن رفته ای برای دیدارش ،

خیال کن حالا شده  بروی تا نزدیک اش ،

آنقدر که بشود به چشم هایش نگاه کرد و دستش را بوسید ،

آن قدر که بشود و مجالی باشد برای گفتن جمله ای یا ابراز ارادتی .

چه کار می کنی ؟

رویت می شود بگویی :  "چه خوب شد که آمدیت ،عمری منتظرتان بودیم ؟ "

یا مثلاً در عظمت آغوشش بروی و خستگی قرن های  بی چراغ را زار بزنی ؟

یا مثلاً دسته گلی برایش ببری و رویش کارت بزنی : "ظهورتان مبارک  "؟

یا مثلاً پاهایت قفل شود و قدم از قدم نتوانی برداری ؟

یا مثلاً دلت از شوق هزار تکه شود و ...؟

اگر به هر کدام از این ها گفتی " آره "، خوش به حالت !

از من بپرسی از یک فرسخی فقط نگاه می کنم و جرآت ندارم یک قدم جلوتر بروم مبادا حریم روشن و معطرش را حضور چون منی بیالاید...

مبادا که به رویم بیاورد - حتی به اشارت نگاهی-  دعوی دروغ بزرگ انتظارش را ...

 

مشتاقم به هم نشینی آنها که آن روز با شوق به سمت اش می شتابند و خود را در پناه بزرگواری اش جای می دهند ...

 

 

 

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

حس من نیز هنگام دعا برای ظهورش همین است که با لطافت تصوير کردی.حسی که از گفتنش هميشه شرم دارم.

بادبادک

وقتی رهبر آمده بود مشهد من قبل از آن هچ احساسی نداشتم ولی وقتی به دیدار رفته بودیم احساس کردم عریانم و تمام گناهانم را می شمارد نمی دانم وقتی آقا امام زمان بیاید چقدر از آن احساسی که داشتم شدید تر خواهد بود شاید آنقدر ظرفیت نداشته باشم و در جا شکته کنم امروز یک حاجتم را آقا داد و داشتم از شرم آب می شدم

شيوا

به قول آقای قزوه يكي بيايد و اسلام را از دست اين همه مسلمان نجات دهد

سفیر

چقدر عالی نوشتی. آن روزی که همه منتظریم تا بیاید...و اگر بیاید من چقدر می ترسم...خیلی سخت است روبرو شدن با کسی که ظاهر و باطنت را می بیند و از همه مخفیهای گذشته ات باخبر است. نمی توان به او دروغ گفت. اگر از من بپرسد برایم چه کار کردی چه جوابی بدهم؟

پورج

ما دست‌مان بالاست. یحتمل بابتِ لطفی‌ست که دارید. همین نگاهِ ماندگار از سر ما رد است. سرت سلامت.

نهال و ناديا

سلام دوست من وب قشنگی داری ممنون میشم به من هم سری بزنی

مهدی و نهال

سلام وب قشنگی داری ممنون میشم به من هم سری بزنی

عباس

امروز شماره پنجم امان را ورق ميزدم... شما توانستی تصور کنی .... تصويری چيزی ... من ... چی؟! بهت دارم خانم! بهت!!

زهرا

واقعا قشنگ بود. حرف دل خیلیامون. اگه اشکال نداشته باشه از این مطلب قشنگت تو بلاگم استفاده کنم؟ خوشحال می شم به منم سر بزنی