کفش‌ها

 

پارسال همین‌موقع‌ها بود که به دعوت مکرر دوستی رفتم برای کمک کردنش در کار، به خیال خودم از کار و زندگی، به زور و زحمت مرخصی گرفته بودم و میلی‌متری همه چیز را جور کرده بودم که خودم را به وقت برسانم تا آن دوست تنها نماند و  کمکی که رویش حساب کرده و خیلی التماس دعا دارد به خاطرش را به موقع برسانم.

رفتم و روزهایی که آنجا بودم مثل تراکتور کار می‌کردم، از صبح تا شب توی آن اتاق اداری بسته می‌نشستم پای سیستم و پدر ذهن و چشمم در می‌آمد تا همه چیز خوب پیش برود. منی که توی شهری زندگی می‌کنم که اگرچه خیلی چیزها ندارد اما فضاهای باز و اکسیِژن تازه برای نفس کشیدن خیلی دارد، آنجا ارتباطم با بیرون فقط پنجره‌ای بود که گاهی انبوهی کبوتر در قابش می نشستند و فکر می‌کردم این همه کبوتر وسط این شهر شلوغ و این هوای دودآلود چه خوب که هستند و تنها نیستم.

آن دوست هم بود اما به خاطر مشکلاتی که داشت کم بود. هر وقت هم که می‌آمد کارش را می‌کرد و چندان مهمان بودن من و میزبان بودن خودش برایش معنایی نداشت. گرفتار بود و من می فهمیدم و طبق معمول درک می‌کردم اما وقتی می دیدم برای خودش وسط کار خرید هم می‌رود و چیزهای بامزه برای عزیزانش می‌خرد یا قرار تفریح بعد از کار را - همان وقت‌هایی که من باید می‌ماندم- می‌گذارد و بعد برمی‌گردد و دوباره غرغرهایش با ما و منی که دیگر به جای مهمان زیردست صرفش شده بودم را از سر می‌گیرد یک طوری‌ام می‌شد.

فکر می کردم جایی آمده‌ام که تنهام و مال آنجا نیستم و باید کاری برای خودم کنم وقتی کسی که انتظارش را دارم کاری برایم نمی‌کند،هنوز زمان آنجا ماندنم تمام نشده بود و نمی‌توانستم زیر قولم بزنم اما بی‌تاب بودم که زودتر بروم. 

یکی از همین عصرهای بلند و خوب خرداد بود که از آن اتاق با سرکشی مؤدبانه‌ای زدم بیرون و رفتم پیاده‌روی، سر راه برای خودم گل خریدم و خیلی فی‌البداهه یک جفت کفش،سعی کردم آرام باشم و دل خودم را دوباره به دست بیاورم،تا آخر قرار دوهفته‌ای‌مان ماندم اما بعدش کم کم از آن رفاقت کلاً زدم بیرون.

به قول یک بنده خدایی، جایی که بودن و نبودنت فرقی نمی‌کند به بودنت احترام بگذار و نباش.

حالا هر وقت به آن کفش‌های جاجیمی رنگارنگ نگاه می‌کنم لبخند می‌آید روی لبم، دلم کفشی برای رفتن به پاهایم هدیه داده بود، جایی که باید می‌رفتم. 

/ 6 نظر / 45 بازدید
هنا

بابا آفرین به تو! همه برای صبرت به خاطر قول همکاری که داده بودی هم به خاطر این کفش ها، کفش هایی برای رفتن. *

پنجره چوبی

به بودنت احترام بگذار و نباش. وقتی زمان بگذرد، همه چیز هم فراموش شود، جفایی که در حق خودت کردی را نمی توانی فراموش کنی

هیئت مجازی کتاب

" صراط " می گوید : برای رسیدن به عبودیت نخست باید سر در لاک خود فرو برد و خلوت گزید و طرحی برای ساختن ساختمان آینده رقم زد. اما ماندن در خلوت تا پایان, پاسخگوی روح پرسشگر آدمی نخواهد بود. *هیئت مجازی کتاب... http://heyateketab.blog.ir/post/90

مسیر

کباب شد دلم بسیار برای این که هنوز چارچوب دار بودن را می شود دید، مرحبا بانو! و برای جمله آخری که خیلی دوستش داشتم[گل]

سوته دل

الهی:) چه قشنگ من بودنم از موندنم براش مهمتره ولی باید برم...دلم کفشی به پاهام برای رفتن هدیه نمیده اما... تورو خدا دعا کنید خدا عاقبت این دل رو به خیر کنه مضطر شده سر دوراهی رفتن و موندن

محبوبه

اگه کفشت همینه که عکسشو گذاشتی خیلی قشنگه منم ی بار فی البداهه ی کیف این شکلی خریدم برا خودم [لبخند]