سیزدهم

اول بار که دیدمش گفتم :

انگار که جایی دیده باشمش ، ده سال قبل شاید ، صد سال قبل شاید ، یک جایی به جز این جا ...

دوم بار که دیدمش گفتم :

به صدای دف می ماند ...اولش آرام شروع می شود و گوش روح تو را دنبال خودش     می کشاند بعد یک هو ضرب می گیرد و ناگهان به اوج می رسد و تنت را می لرزاند و هی منتظری که دوباره برگردد به آن ضرب های نرم نرمک انگشت ...

سوم بار که دیدمش گفتم :

آفتاب و مهتاب را هم تو می آوری  و می بری ، آوردن و بردن ما که دیگر برایت کاری ندارد ...

چهارم بار که دیدمش گفتم:

 به بادبادک می ماند ...بزرگ ، پرنده ، رنگی ،قشنگ ، سبک ، مهربان ولی خالی ...پر از هیچ

پنجم بار که دیدمش گفتم :

نه،  لجاجت آدم با روحش کاری از پیش نمی برد... مگر گذشت زمان غلطی بکند.

ششم بار که دیدمش شد که  پا بگذارم رویش و از او بگذرم ، دیدم خودم را که داشتم پا می گذاشتم و رد می شدم  ... و تعجب کردم از خودم که این قدرت را از کجا آورده ام ...زمان غلط خودش را کرده بود.

هفتم بار که ندیدمش گفتم :

 "آدمی مثل او باید هم خسته باشد ،بس که از کوه های بلند و طاقت کُش بالا رفت و بعد خودش را انداخت پائین ...رسم روزگار این است ، او زندگی را باخت ، حالا دنبال بره می گردد برای چوپان شدن و نواختن رازهای مگو در آن نی لبکی چوبی ... "

/ 0 نظر / 6 بازدید