بزن باران

چتر دوست ندارم، هیچ وقت چتر نداشتم، یک بار یک چتر سیاه هدیه گرفتم، از فرط دوست نداشتن، بیچاره خودش گم شد. می‌ترسم از یک وقتی که دلم چتر بخواهد، که بروم برای خودم چتر بخرم و همیشه از ترس باران همراهم داشته باشمش. می‌ترسم از روزی که وقتی یک قطره بازیگوش یک هو خودش را می‌رساند به گونه ام، گل از گلم نشکفد،دهانم را باز نکنم برای سرکشیدنش...

/ 4 نظر / 8 بازدید
دردهای خاکستری

بی‌اجازه‌تون این پست و بالایی‌اش را بازنشر کردم در باکس «مهمان خاکستری»ام. خوبه که یک‌هو پرکار می‌شوید.[لبخند]

ehsan

خواندم.

مسافر

پیر شدم انگار یه زمانی چتر دوست نداشتم در پناه خدا [گل][قلب]

سناء

[لبخند][ماچ] چه بوی بارون و بهاری میده این پست