....

معلم شیمی ما بود، پایه جنگولک بازی‌ها و جوانی کردن‌هایمان هم.

وقتی برای ادامه تحصیل از مدرسه رفت برایش نوشتم:

دلم برای کلاس شما تنگ می‎شود، شیمی را بی‌خیال، تخته سیاه کلاس شما پنجره‌ای بود رو به باغی که همیشه دوستش داشتم.

نوشته بود:

من هم دلم برای آن دست‌های گچی و لپ‌های گلی و خنده‌های ریز تنگ شده، اما عزیزم، تو نوجوانی و  پاک، به خاطر همین‌ها فکر کردی "علی آباد خرابه هم شهری‌ست" و گرنه من یکی بودم مثل تو و دوست‌ها و بقیه معلم‌هایت.

 

حالا دانشگاه علم و صنعت، استاد گروه شیمی تجزیه است. (+)

/ 1 نظر / 11 بازدید
هشت بهشت

باریکلا به ایشون[گل]