گروه خون

خانم سفید پوش گفت :آستین دست چپتو  بزن بالا!

قلبم بدجوری سر و صدا راه انداخته بود ، توی دلم رخت چرک هزار سال زندگی را می شستند .

گفتم :خدایا تو که منو می شناسی ، تو که می دونی  اصلاً صبور نیستم ، تو که می دونی دلم زندگی روشن می خواد ، طاقت دعوا مرافع ندارم ، خودت می دونی یه بهانه کوچیک کافیه تا جا بزنم ، یه نگاه چپ ، یه فریاد بلند ، یه خیانت کوچولو کافیه تا محبت یکی از دلم برای همیشه بره که بره ...اون وخ  چه جوری یه عمر تحمل کنم ...

خانم سفید پوش  همان طور که داشت پنبه را الکلی می کرد با همکارش راجع به مهمانی دی شب حرف می زد و می خندید.

تو آن طرف تر ایستاده بودی و مثل آدم های کلافه قدم می زدی .

دلم می خواست قلبم آرام شود ولی نمی شد ، تو صبح گفته بودی :اگه گروه خون مون به هم نخوره چی ؟ اگه بگن نمی شه چی ؟

گفتم : خدایا من  هیش کی رو جز تو ندارم ، حالا پس اگه قراره فردای این زندگی تاریک باشه و آخرش بد تموم شه و هردومون از غلطی که کردیم مثه چیز پشیمون شیم ، خودت یه کاری بکن !همین حالا ، همین حالا که این خانومه سوزنشو می زنه تو رگم ، همین الان جون منو  بگیر!

همه تنم خیس عرق بود ، گوش هایم دیگر صداهای اطرافم را نمی شنید ، فقط صدای گروپ گروپ قلبم می آمد و بعد صدای جریان خون که با شتاب توی رگ هایم می دوید .

چشم هایم را روی هم فشار دادم ، آماده بودم بمیرم ، آماده بودم که از روی صندلی بیفتم و بعد پرستار جیغ بکشد و تو با عجله بدوی به سمتم ولی من دیگر مرده باشم . یک خرده به مادرم فکر کردم و این که چه زود است برای مردن ، ولی باز گفتم: عوضش می ارزد!

دستی که روی شانه ام خورد تکانم داد، خانم سفید پوش گفت : تموم شد خانومم! پنبه رو سفت بگیر  تا خون نیاد.

چشم هایم را باز کردم ، نمرده بودم ! تو داشتی نگران نگاهم می کردی ، خندیدم .

زندگی شروع شد ...

 

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیچک سر به هوا

راستی! دربارۀ خودتونو ویرجینیا ولف م فعلن اینو()داشته باشین،تا بعد!

فاطمه

سلام اعظم عزیزم خیلی ممنون از راهنماییات خیلی لطف داری که بهم گفتی من خودم یه مدتیه که به همین نتیجه رسیدم یعنی دیگه وابستگیه خاصی به دلبستگی های دنیا ندارم فقط خودم هستم و خدای خودم خیلی مهربونی مرسی التماس دعا بای

ehsan

خواندم.

ستايش

می گن تعارف اومد نيومد داره حالا اگه شرط با خدا هم اومد نيومد داشت چی؟ چقدر مهم بوده که مسئله به بودن و رسيدن يا نرسيدن و نبودن کشيده... و چقدر خوب که به بودن و رسيدن ختم شد... شکر خدايی را که اينقدر مهربان است و بخشنده! ******************* اين دو سه هفته کلی گيج و ماويج شدم تا اينکه .irرو کشفيدم!!!!!!!!

شيوا

مبارک باشه! احتمالا دويمن سال‌گرده، درسته؟:) ولی عجب شرطی گذاشتی با خدا! دست کم می‌گفتی گروه خون‌تون به هم نخوره!

ليلا

زندگی همه اش هراس و ترس و استرس است . هراس از چیزی که تاحالا اونو تجربه نکریم .حتی در مورد موضوع کوچکی مثل آزمايش خون ...

بادبادک

اولش فکردک تازیگیها از دست رفتی ولی حالا می بینم که دوساله که از دست رفتی

آسمان

خوبه آخرش به خير و خوشی تموم شد. به روزم. آسمونی باشی.

سفیر

خيلی قشنگ و لطيف نوشته ی ! آفرين. کوتاه و گويا