ممد،تو بودی و دیدی/دو

خداحافظ خانه

شهر خلوت شده بود. از همان روزهای اول، معلوم بود که  زیرِ بارانِ یک‌ریزِ گلوله و خمپاره و آتش، نمی‌شود زندگی کرد. نمی‌شود بچه‌ها مدرسه‌شان را بروند، زن‌ها در بازارِ خرمشهر میوه و ماهی بخرند، مردها از سرِ کار برگردند و بوی غذا و نانِ  تازه بپیچد توی کوچه‌ها.

توی کوچه‌ها بوی دود و خون می‌آمد و از سقفِ مدرسه و بازار، آتشِ ناخوانده می‌بارید. روی دستِ مردها به جای نان تازه،پیکر زخمی فرزندشان بود.

این طور شد که شهر کم کم خالی شد، اول زن‌ها و بچه‌ها، بعد پیرها و میانسال‌ها. با هر وسیله‌ای که گیر می‌آمد  و می‌شد باهاش رفت، شهر را ترک کردند. به ناچار رفتند اما یک چیزهایی هم البته جا ماند. اثاثِ خانه‌ها، لباس‌ها، کیف و کتاب‌ها، خاطره‌ها، پاره‌ای از روح‌ها، گوشه‌ای از جگرها: پسری، دختری، مادری، عزیزی...

/ 1 نظر / 7 بازدید
سناء

توی کوچه‌ها بوی دود و خون می‌آمد و از سقفِ مدرسه و بازار، آتشِ ناخوانده می‌بارید. روی دستِ مردها به جای نان تازه،پیکر زخمی فرزندشان بود..." چقدر قشنگ بود این! تلخ ولی. این شماره 2 اش را بیشتر از بقیه دوست داشتم[گل] خودتان و قلمتان را. هر دو را خیلی دوست دارم