تولد سبزه عيدتون مبارك !

يك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توي‌ پارچه‌اي‌ نمناك‌ خيس‌ خوردند؛

جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمي‌ كه‌ بالا آمدند،

دورشان‌ را روباني‌ قرمز گرفت‌ و همسايه‌ سكه‌ و سيب‌ شدند.

بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود.

دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي.
آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فكر مي‌كردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ كه‌ آن‌ را مي‌چيند.
نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.

اما برگ‌هاي‌ تقويم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سيزدهمين‌ برگ‌ پايان‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ بود.

روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستي‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ را از مزرعه‌ كوچكشان‌ جدا كرد.
روياي‌ نان‌ و گندم‌ تكه‌تكه‌ شد. و اين‌ آخر قصه‌ بود.

دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌اي‌ كه‌ خدا برايشان‌ نوشته‌ بود.

پس‌ به‌ خدا گفتند: اين‌ قصه‌اي‌ نبود كه‌ دوستش‌ داشتيم،
 
اين‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.

خدا گفت: قصه‌ شما كوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود.
قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روييدن.
قصه‌ سبزي، قصه‌اي‌ كه‌ براي‌ فهميدنش‌ عمري‌ بايد زيست.

قصه‌ شما، قصه‌ زندگي‌ بود و كوتاهي‌اش،
... رسالتتان‌ گفتن‌ همين‌ بود ...

‌                                    
                                                                                                    عرفان نظر آهاري
 
 
/ 6 نظر / 8 بازدید
حضورناپديد

سلام. عمرمان در دنيايی که انسان ها ساخته اند .. کوتاه تر هم باشد خیالی نیست. یا علی مددی

ehsan

خواندم

علی

سلام من خیلی اتفاقی اینجا اومدم وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن

احسان

اين طرف شما كه خواب صادقه مي‌بينه كيه؟ جواب شما: ظرف چند ماه آينده!

مريم ـ آبادان

سلام عزيزم بد جوری دلتنگت بودم . خوشحالم که به روزی در اين باتلاق روزمرگی هنوز فرصت گريز را بلدی . بهم سر بزن