يك تشكرخشك و خالي

خيلي خيلي بي انصاف و بي معرفتم اگر لطف و محبت خواهرانه اي را كه "زهرا ابراهيمي" عزيز امروز در حقم كرد  ننويسم . گرچه مي دانم كه او گذرش اين طرف ها نمي افتد و اين يادداشت دست و پا شكسته را نمي بيند ولي خوش حالم كه دنيا هنوز از وجود آدم هايي كه صفاتي باران گونه دارند خالي نيست.

شنيده ام كه قديم نديم ها يك روزي يك آدم كريمي سوار اسب داشته از يك بيابان برهوت مي گذشته ، يك پياده تشنه و خاك آلود و زار را سر راهش ميبيند. نگه مي دارد ، آبش مي دهد و سوارش مي كند . ميانه راه مسافر نامردي اش گل مي كند و مرد كريم را از روي اسب پائين مي اندازد و مي رود . همين جور كه مي تازد با صداي فرياد بلند مرد درنگ مي كند . مرد صدايش مي كند و مي گويد حالا كه داري مي بري مركب و مال مرا ولي قول بده اين ماجرا را پيش كسي تعريف نكني ، اگر رازدار باشي مال و مركب من حلالت !من نمي خواهم راه و رسم معرفت بربيفتد وديگر هيچ سواري هيچ پياده اي را درنيابد!

زهراي عزيز ،

محبت تو را اينجا نوشتم كه يادم نرود ، تا به قول آن مرد راه و رسم معرفت پا بگيرد.

قربان خداي ناز خودم كه دستم را از عطر خوب "زهرا" هيچ وقت خالي نمي گذارد !

                                                                                                              باقي بهارت !

/ 4 نظر / 7 بازدید
عطش زار

باز هم خوب بود این دفعه هیئت ما فقط سوهان میدهند از چایی خبری نیست آبدارچی رفته گل بچینه....

ehsan

خواندم

شيوا

کاش اين حکايت رو روی بیلبوردهایی که همه‌جا سبز شده‌اند و تعدادشون داره از تعداد درخت‌های شهر بیشتر می‌شه، بنويسند تا جماعت بی‌معرفت و زيرا‌ب‌زن فکر نکن اگه طرف چيزی نمی‌گه، از زرنگی اون‌هاست!

اميرعلی

سلام مطلب شما به دلم نشست مثل سایر مطالب زیبایتان خوش باشید