مرگ

به طرز بزدلانه ای از مرگ می ترسم

از یک جسم بی جان شدن،از زیر خاک گم شدن،از تنهای تنها شدن

هر قدر آیه و حدیث و کتاب های معارف مدرسه و غیر و غیره را خوانده ام ،هر قدر خوانده ام و شنیده ام"مرگ پایان کبوتر نیست"،هر قدر دست به دامن خدا شده ام که نگاهم را به مرگ روشن کند،راه به جایی نبرده ام،

از دیگران کمک خواسته ام ،فقط گفتند که بسیارند آن هایی که با شوق به دیدار مرگ می روند و این برای دل پر بهانه من جواب نبوده است...

/ 3 نظر / 7 بازدید
محبوبه

چه جالب ! فکر می کردم فقط منم که مدام این فکر ها را با خودم مرور میکنم[تایید]

نجوا

گمان نميكنم هيچ كس ازين ترس كه گاه خيلي هم مزمن است به آساني رها شده باشه. گمان نميكني وقتي ميگويند؛ "مرگ پايان كبوتر نيست"، شايد ميخوان به روي خودشون نيارن يا دل‏شون رو خوش كنن. نميدونم؛ اما گمونم شريعتي هم از اثر ترس همون جسم بي جان شدن و تنها زير خاك گم شدن و اينا بود كه اين رو سرود (كه خيلي دوستشم دارم): "نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولی بسیار مشتاقم؛ که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش، دمادم بفشرد در آن؛ دم گرم و خموش‏ش را و خواب خفتگان خفته را آشفته‏تر سازد. بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را…"

ehsan

خواندم.