وقت و بی‌وقت

کتاب‌ها هم زمان و سن و سال دارند انگار واقعا!

اول بار وقتی برای مصاحبه با یک آدم جاافتاده ای رفته بودیم و وسط حرف‌هاش تکّه ای از شعر سهراب سپهری خواند با شوق جوانی  پرسیدم پس سهراب هم می‌خوانید؟ جواب داد "می‌خواندم!" تا چند وقت بعدش فکر می‌کردم که این می‌خواندم یعنی چی؟ یعنی الان دیگر وقت نمی‌کند که بخواند؟ دوست ندارد که بخواند یا چی؟

بعدترش یک همکاری داشتیم که تشنه‌ی کتاب و جرعه‌ای آب گوارا بود برای کوزه‌های خالی‌اش، من آن‌وقت‌ها هنوز توی داستان‌های مصطفی مستور و امیرخانی و اینها می‌گشتم. یکی از مختصر مفیدهایش را معرفی کردم که تحویل نگرفت و گذاشتش کنار و گفت گم شده اش اینها نیستند دیگر! تا چند روز درگیر این "دیگر"ش بودم، یعنی قبلا گم شده‌اش بودند؟ الان چرا نیستند؟

عید پارسال بود که درگیر و دار به هم دوختن زندگی از هم گسیخته‌ات بودی، فکر کردم عیدی برایت "چهل‌نامه" نادر ابراهیمی را بخرم کمکت می‌کند، فکر کردم چیزی نیست که کهنه شود، بعدترش اما همیشه دیدم کتاب را گذاشتی یک جای خوب  محترمی اما هیچ‌وقت ندیدم بخوانی‌اش یا ازش صحبت کنی. حس کردم انگار واقعاً این را باید خیلی قبل‌ترها یکی به دستت می‌رساند و الان گم‌شده ات از این جنس نیست.

تعطیلات نوروز امسال، وقتی "رؤیای تبت" را دست گرفتم که بخوانم هنوز یادم بود که "پرنده‌ی من"ش را دوست داشتم و فضاها و قلم این نویسنده برایم جذاب بوده، اما وقتی وسط‌هایش دیدم دیگر آدمِ رفتن توی آن فضاها و خواندن آن دیالوگ‌ها و سهیم شدن در آن دغدغه‌های زنانه نیستم و کتاب به آن تر تمیزی را دقیقاً انداختم کنار، فهمیدم نه، انگار واقعاً کتاب‌ها هم زمان دارند...به وقت و بی‌وقت دارند، مثل همه‌ی چیزهای این عالم...

/ 7 نظر / 71 بازدید
هاجر

همه ی آدم های کتاب خوان تجربه اش می کنند این سن و سال داشتن و دوره داشتن کتاب ها را

محبوبه

این که گفتی برای من هم اتفاق افتاده که مثلن یک نویسنده ای را دوست داشتم و لذت مبردم از قلمش یا یک شاعری را که شعرهایش مشغولم می کرده و حالا بعد از چند سال دیگر اصلن برایم جذابیت ندارند اما نمی توانم با قاطعیت بگویم که همه ی کتاب ها همه ی نویسنده ها یا همه ی شعر ها و شاعر ها از این قاعده پیروی می کنند مثلن بعد از 13 سال دوباره دارم گرگ بیابان هسه را می خوانم و هنوز برایم تازه است ...اما این را که گفتی تجربه کرده ام

قاصدک بارون

تو هنوز توی فاز رضا امیرخانی هستی؟

گیومه

سلام چقدر خوب بود این متن گمانم این وقت و بی‌وقت مخصوص کتاب‌هایی است که احساس را درگیر می‌کند حس جوانی حس میان‌سالی حس عاشقی حس معشوقی! حس منتظر نورسیده بودن حتی هر کدام کتاب جداگانه می‌طلبد با اجازه می‌زنمش توی صفحه این هفته‌ام

مسافر

همیشه وقتی به این آیه می رسم "أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا ﴿نشاء۸۲﴾ فکر می کنم همه کتابها جز این کتاب مطالب ضد و نقیض داره می دونی علتش رو این می دونم که نفس نویسنده توش خیلی دخیله و از اون جایی که همه ، همه وجودشون پاک نیست ، یک دست نیست خودخواهی داره اون چیزی که ازش بیرون میاد ، پاک و ناب و موندنی نیست حالا نه اینکه برای نویسنده ها این جوری هستا برای همه آدمها همینه ولی اینها اثر نوشته شده دارن واسه همین بیشتر معلومه وگرنه همه پریم از این خودخواهیها کافیه برگردیم به سه سال قبل خودمون سه ماه شاید قبل فرق کردیم خیلی زیاد شاید به نظرم برای نویسنده ها هم همینجوریه ، یعنی برگردن عقب خیلی از آثارشون براشون کهنه شده باشه ... هر چی نویسنده به خدا وصل تر باشه اثرش باقیتره و دلهای بیشتری رو تکون میده چون فقط خدای مهربون و بوی اونه که تکراری نمیشه و کل یوم هو فی شانه

مسافر

حالا آدم راز کهنه نشدن بعضی از آثار رو می فهمه مثل حافظ مثل مولانا مثل سعدی تازه از اونها هم میشه عبور کرد اصلا عبور باید کرد بمونی یعنی مردابی فقط کاش به سمت بالایی باشه اونجا که فقط قرآن بمونه و بس نویسنده محترم وبلاگ "حتی بیشتر " یه بار نوشته تو یکی از پستهاش نوشته بود به این مضمون که از پشت ویترین کتابفروشی رد می شدم و با خودم فکر می کردم آدم برای اینکه قرآن نخواند چقدر کتاب باید بخواند به قول مریم عزیز "حرفی برای تمام فصول " د رپناه خدا [گل][قلب]

آب و گل

سلام کاملا باهاتون مواففم، هر چند من در 10 ساله ی اخیر هر وقت یک عاشقانه آرام را خواندم، هم حسش بود و هم وقتش توفیقاتتان مستدام