دکمه های فیروزه ای

پنج تا دکمه فیروزه ای کف دستم است.دورشان نقره ای است وسطش یک نگین فیروزه ای دارد.کهنه است کمی هم قدیمی.

خیلی وقت است که آن زن نیامده . هر هفته می آمد با آن چشم های کم سو و آن پاهایی که گذشت سال ها سست شان کرده . خیلی وقت ها ازش پرسیدم "دختر آقا! چند سالت است؟"و همیشه تا آمده بگوید آن قدر خاطره انداخته توش و آسمان ریسمانش کرده که هیچ سر در نیاوردم آخرش چند سال. دختر آقا صدایش می زنند. این جا به سیدها این طور می گویند.دست شان خیلی خالی تر از آن چیزی است که فکرش را بکنی .در هر خانه ای هم نمی رود. این جا هم که می آید فقط به خودم رو می اندازد.مهمان داشته باشم خجالت می کشد راه به زحمت آمده را بر می گردد. ولی آمدنش برکت دارد. همان دعایی که به جان بچه ها می کند بس است.

خیلی وقت است نیامده ...یادم می آید وقتی هوا سرد بود و برف بود می گفت آن مدت فقط نان و پیاز برای خوردن داشته اند پس حالا چی؟حالا که خیلی وقت است نیامده ... آن روز یک ژاکت آبی کهنه تنش بود که دکمه های قشنگی داشت.من همین طوری از دهنم پرید که دخترآقا چه دکمه هات قشنگن! دیدم همان جا دستش را برد طرف سینه اش و تمام دکمه ها را که با کوک های سستی به لباس وصل بودند جدا کرد. چشم های ناباور من پنج تا دکمه فیروزه ای را دید که لحظه ای پیش به لباس بودند و حالا در کف دست منند. گفت :قابل نیست...و دکمه ها را ریخت کف دستم.

پیرزن مدتی ست نیامده ....کاش نشانی خانه اش را گرفته بودم... دکمه ها هنوز قشنگند.

پی نوشت: بهانه ای برای یک فاتحه فیروزه ای برای کسی که کسی را نداشت.

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
:.:

پیرزن دیروز خانه ما بود.سلامت هم رساند

بهنوش

سلام مهربان دکمه های فیروزه ای ام....

ستایش

چقدر آسمان دلش صاف و آبی بود... شاید به چشم مثل من هایی کسی را نداشت ولی دلش به وسعت همین سقف آبی بالای سرمان وسعت داشته... مثل خیلی از کسانیکه کسی را ندارند

'''

اینو دیدین؟ نمی دونم ما خود خانم نفیسه مرشدزاده س یا این که یکی از علاقه منداش به اسم او وبلاگ زده و می نویسه... کاش که خودش باشه...[قلب] http://www.morshedzade.blogfa.com

.

گاهي ميومد مسجد،ظاهر و لباسش هم يه چيزي هايي نشون مي داد اما نه اينكه آدم فكر كنه... اونشب ديدم دارن توي مسجد براي كمك به فقير پول جمع مي كنن. بعد دختر كوچيكش رو صدا زدن و پول رو دادن دستش. تو دلم گفتم .حتما پول رو دادن كه بده قسمت آقايون ،به اون فقيره! ديدم رفت پيشش نشست.مات موندم.كسي نگفت بچه پول رو كجا ميبري؟! دوزاري م افتاد كه... مادربزرگم مي گفت همسرش از دنيا رفته. اون بچه كوچيكه هم بچه ي خودش نيست .نوه ي دختريشه كه با دخترش بعد از طلاق پيش اينا زندگي مي كنه.خودشم چندتا بچه داره.مستجرن و ... نزديك بود از خجالت آب بشم. گاهي سر چه چيزاي كوچيكي مي شينم پيش خدا و بهش مي گم: به قائده ي همه ي بهشتت خسته ام!!!

'''

ببین چی نوشته تو قسمت پیوندهاش اولین لینک رو نوشته: نفیسه مرشدزاده خاله نفیسه جون عزیزم! http://tehrooni.blogfa.com راس ش از خودش خجالت می کشم بپرسم از خودش که سهله دی روز تو نمایش گاه کتاب،محمدرضا دوست محمدی رو دیدم... تا اومدم یه حاشیه بزنمو ببینم خبر داره خانم مرشدزاده هم بلاگ داره یا نه،خجالت م عود کرد! ...رها کنم!

حضورناپدید

خیلی جالب بود

دکمه های فیروزه ای

آپ ش کن آپ ش کن یالا زود تر آپ ش کن! امضاء جمعی از منتظران آپ!

خطاب به پستی که این جا اثری ازش نیست!

. . . امروز روز بدی داشتم... خیلی استرس... فشار... اعصاب خوردی... بعضی وقتا کم می آرم... خسته می شم... از این همه زیرآب زنی... چوقولی... حسادت... دل م بدجور گرفته بود... صفحۀ گوگل ریدر مو باز کردمو... وبلاگ شما هم آپ شده بود... مطلبی با عنوان "شهید نشوید..." ... خوندم... بغض م ترکید... نمی دونم چی باید بگم... گرچه اثری از اون پست تون این جا نیس... حالا به هر دلیل... اما ما ممنونیم خانم... خدا خیرتان بدهد... ...رها کنم![گل]