گپ با طعم باران

یک-وقتی چند روزی کتابی ،داستانی چیزی دستم باشد و بخوانم مخصوصاً اگر سبک نوشتن اش به دلم نشسته باشد کتاب را که می گذارم زمین تا چند روز بعد قلم نویسنده اش می آید توی کله ی من !توی ذهنم زندگی خودم را به سبک او روایت می کنم،تند تند،بی اختیار.جوری که اگر قلم و کاغذ دم دستم باشد و بخواهم که بنویسم بی ترمز یه ده بیست صفحه ای می شود. انگار که دنباله ی آن کتاب یا بخشی از وسط هاش باشد با این فرق که شخصیت هاش نه مال آن داستان که مال داستان من اند. تو هستی و مامان و بابا و دوست و همسایه و آشنا ! یک مدت که می گذرد و مخم هوا می خورد دوباره برمی گردم به خودم،آن یارو نویسنده ی کتاب، قلمش گم و گور می شود از ذهنم...

 

دو-آدم ها وقتی زیاد حرف می زنند،یعنی وقتی تنداتند پشت سر هم هی کلمه ردیف می کنند پشت سر هم،از چیزهایی که ربط چندانی هم به هم ندارند،اغلب سعی می کنند چیزی را پنهان کنند،یا از یاد ببرند.مخصوصاً آدم های کم حرف که یه دفعه پرحرف و وراج می شوند بیشتر این طوری اند.

 

سه-این جا باران زیاد می آید این روزها.

 

چهار-گاهی کلافه می شوم از این -به قول آوینی - حدیث نفس ها که می نویسم و می نویسیم ،از این مَن مَن کردن ها،از این "به نظر من" ها،از این "زندگی من این طور" ها،آن اول اولش که تازه عطش شکن نویس شده بودم،با خودم طی کردم که ببین!تو تا حالا یک دفترچه یادداشت فسقلی داشتی و داری و حالا هم یک وبلاگ - از دار دنیا!- همین جا تکلیفت را با خودت معلوم کن که بعضی حرفها جای شان توی آن دفتر است فقط  و فقط و بعضی ها جای شان در این وبلاگ.این "مَن مَن"ها را بگذار بمانند توی همان دفتر،وبلاگ را بگذار برای حرف هایی که سرشان به ته شان بیرزد قدری.

این دو البته تا یک جاهایی هم حوزه های شان از هم جدا بود ولی حالا که نگاه می کنم می بینم خیلی دیگر به هم شبیه شده اند،با هم مبادلات دارند،نان به هم قرض می دهند،دور از چشم من خاطره بازی می کنند،رفیق بازی می کنند.

زنگ خطرم به صدا درآمده حالا،مثل پدر و مادرها که همیشه دیر خبر می شوند بچه هاشان کجاها چرخیده اند.ولی شاید باز دیر نباشد که این انبوه حدیث نفس ها دوباره برگردند به خانه خودشان اقلکن!

 

پنج- گفت جالبه که دو حرف اول "زندگی"،"زن"ِ!نه؟

 

شش- رفتیم جشن بانوان پرشین بلاگ، که زهرا گفته بود برویم و من گفته بودم ولش کن زهرا،یه مشت زن ِالکی خوشِ مرفه ِبی درد ...رفتیم ولی ، یک جوری بود .بقیه از بی برنامگی و بی محتواییش زیاد نوشتند،ولی یک چیزهای دیگرش از نگاه من جالب نبود،شاید به قول انفرادی جان،به راه رفتن با کفش روی گل های قالی می ماند.همه هم دوست داشتند هی حرف بزنند ،این همه توی وبلاگ ها فرصت حرف زدن دارند بس نیست یعنی؟قشنگش برایم "دختر دست فروش مترو"بود که نجیب مثل یک سیب در دم دمه های رسیدن و سربه زیر مثل خودش رفت روی سن و لوحش را گرفت و گفت من از طرفش آمده ام ولی دلم همان جا گفت که این خودش است.

خلاصه اگر فرداش سمانه نبرده بودم زیارت باران می نوشتم که "به خیابان شلوغی که نباید رفتیم!"

 

هفت- دلم خوش است،به چی نمی دانم،ولی غصه راه ندارد به آرشیوم...

ببخشید،این بند هفتم از دفتریادداشتم پابرهنه داشت می پرید این جا (؛

به قول آن وقت ها "باقی بهارت!"

 

/ 10 نظر / 7 بازدید
رها

دلمان ضعف مي رود براي اين "باقي بهارت " [لبخند]

رها

حقش بود اين پنجمي را بلد مي نوشتي :دي

رها

به حد نصاب رسيد جواب ها ؟

حضورناپدید

چقد دلم میخواد این دختر دست فروش مترو رو ببینم! البته خوب که فکر می کنم می بینم اگه خیلی بلاگر ها رو نبینم بهتره! چون اینجا فقط افکار مردم منتقل میشه. باحاله ها!

ehsan

خواندم.

حضورناپدید

البته منم دقیقاَ همینجوری ام. ازین لحاظ که هر کتابی میخونم تا مدتی مشابهش میشم. و مشابهش مینویسم و حرف میزنم و باهاش همذات پنداری میکنم خلاصه. پست اخیرم هم از همین نمونه ها بود! جداَ آدم درد دلش باز میشه یه دفه

محبوبه

این کتاب خواندن و توی ذهن تا مدتها به قلم نویسنده زندگی کردن انگار شامل حال خیلی هاست این دفتر های فسقلی هم حق دارند به خدا گاهی بد غافل می شویم ازشان و اینقدر نمی نویسیمشان که طفلکها به دوست و آشناهای مدرنشان متوسل میشوند برای ابراز وجود اما به هر حال از من گفتن گاهی بهتر از آن است که در پوستین خلق افتادن! باقی بهارت[لبخند]

حضورناپدید

کافه پیانو رو خوندم. موافقم! مردم!

حضورناپدید

با این که مردم من شبیه دیگران گل گیسو بود [وحشتناک]

خاتون

و آنگاه که خاتون رخ می نماید: لایک واسه پنج! همین فعلن[چشمک]