از هم جدا نشویم

سلام

وسط روزهای بدقیافه امتحان هرجا فرصت بشود و دستم به اینترنت برسد اخبار و تحلیل ها و نقدهای پس لرزه های انتخابات را دنبال می کنم،بعضی هایش را که برایم قابل توجه است در صفحه گوگل ریدرم (که خدا اموات پیچک را بیامرزد به خاطرش!) گذاشته ام.

به خاطر ناقص بودن اطلاعاتم و  مه آلود بودن فضا هم در این مورد قصد اظهار نظر و نقد و ...ندارم.

فقط از بین اتفاق ها ی گوناگون نگران کننده ی این روزها یک موضوع بیش از بقیه نگرانم می کند .

برمی گردم به قبل،به آن روزهایی که دانشجوی بوعلی همدان بودم،سال های 79تا 83،آن سال ها در دانشگاه همدان هیچ روزی نبود که آرام و بی سرو صدا بگذرد، فضا به شدت پرحادثه و پر تحصن و رقابتی و همیشه آماده برای درگیری بود.آرام ترین روزهایش وقتی بود که جنگ کاغذی و پوستری می شد.هم دانشگاهی های من این ها را خوب یادشان هست .

 

آن سال ها همه چیز در دانشگاه دو دسته بود،دانشجو،استاد،اتاق ها،کارمندها،نشریات،همایش ها،اجتماعات،مسابقات...یا این وری یا آن وری!

 

و شکاف بزرگی بین همه ی ما وجود داشت.شکافی که همراه با کینه،قهر،دشمنی  و عناد بود.

 

شکافی که همه ی ما را از هم دور می کرد،نمی گذاشت با وجود اختلاف نظرهای متفاوت و متضاد این میان دوستی هایی شکل بگیرد،همدلی های رفاقتی ای رخ بدهد،این شکاف حتا مفاهیم و عقایدی را که میان همه ی ما مشترک بود ، هم از میان به دو نیم می کرد،شب قدر را،عاشورا را...آن ها برای خودشان مراسم جدا داشتند و این ها برای خودشان و هیچ کدام پا در مجلسی که دیگری بانی اش بود نمی گذاشتند.

 

سایه هم را با تیر می زدند و هم را مسخره می کردند و از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به یکدیگر دریغ نمی کردند.استادها هم همین طور ،یادم هست یک روز برای گرفتن یک "مصاحبه علمی" سراغ یکی از استادها رفتیم و او بعد از چندبار سر گرداندن مان دست آخر خیلی صریح گفت شما با آن وری ها می پلکید،مصاحبه نمی کنم.

 

این فضای دوقطبی متشنج -به ویژه برای امثال ما که سینه چاک کسی نبودیم و سنگ حزب یا گروه خاصی را به سینه نمی زدیم -خیلی آزار دهنده بود،خیلی فرصت ها را می گرفت،خیلی "یکی"ها را می شکست،می شد خیلی از فکرهای هم استفاده کنیم،می شد خیلی ابتکارها و خلاقیت ها را در یک جهت قرار دهیم،می شد با هم قدری مهربان تر باشیم و دوستانه تر فارغ از این که کی کدام وری است،آن هم در یک فضای دانشجویی که با فضای حاکم بین سیاست مداران زمین تا آسمان متفاوت است.

 

از تکرار دوباره این فضا نگرانم،چندی بود همه با هم بودیم،می دانستیم طرف در فلان مسئله مخالف ماست،ولی هم را می خواندیم،برای هم می نوشتیم،پل زده بودیم بین دل های مان ،از هم یاد می گرفتیم،به هم یاد می دادیم.

 

حیف بود و حیف است این فضا از بین برود،بشود دوباره بداخلاقی،قهر،برچسب زنی،تهمت...دست کم بین ما،که همه دنبال یک چیزیم،که حرف هم را خوب می فهمیم.

 

حیف است و اشتباه اگر من ، نجوا و زلال و لیلا و دغدغه ها و مریم و محبوبه ی عزیز و...را از انتخابات به بعد یک طرف ببینم و خودم را یک طرف دیگر.

از این شکاف ها خاطره های خوب ندارم، بیا از هم جدا نشویم.

 

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نجوا

مطلب‏ت رو دوستانی در گوگل ریدر share کرده بودن. زیرش نوشتم: و چه رویاهایی؛ که تبه گشت و گذشت، و چه پیوند صمیمیت ها، که به آسانی یک رشته گسست... . حرف را باید زد؛ درد را باید گفت، سخن از مهر من و جور تو نیست، سخن از متلاشی شدن دوستی است.. . در میان من و تو فاصله هاست! گاه میاندیشم؛ می توانی تو به لبخندی، این فاصله را برداری... . چه کسی میخواهد؛ من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد! اینجا هم آوردم تا بقیه هم بخونن. و برایت اضافه میکنم: در من این جلوه اندوه ز چیست؟ در تو این قصه پرهیز، که چه؟ . سینه‏ام آینه ایست، با غباری از غم، تو به لبخندی ازین آینه بزدای غبار! . دل‏شاد باشی عزیز دل. دعایم کن، زیاد!

مسیر

سلام کاش فقط غصه ی شکاف چند تا دوست بود.

لیلا

نه ! بین عزیزان جدایی معنی نداره ! اگه نقل این جدابازیها باشه من دیگه نباید به خونه پدریم برگردم ! ، من و شوهرم توی فامیل شوهرم دیگه جایی نداریم ! ، و ... بهتره دست دخترمونو بگیریم و بریم توی یه جزیزره دور افتاده زندگی کنیم !!! نه؟؟!![نیشخند][نیشخند][نیشخند] با هم هستیم اما به افکاری متفاوت ...[گل][گل][گل]

لیلا

تصحیح میکنم : " توی یه جزیره دور افتاده "

مریم

سلام.ما هی میایم این جا جواب های احتمالیت به کامنتها رو بخونیم ها،یه چیزی بهشون بگو دیگه!

زلال

چه خوب که ما به یه دردی خوردیم [چشمک]

مسیر

سلام بر عطش شکن چه عجب سری به فقرا زدید!([خجالت] واقعا در حد لطفتان نبود)

پیچکی!

سلام.ما هی میایم این جا جواب های احتمالیت به کامنتها رو بخونیم ها،یه چیزی بهشون بگو دیگه!

مریم

ُسلام عزیزم.فعلا که احتمالا نیومده شهید بشه "پسرم"! ضمنا "خدا هزارتا پسر بهم بده اسمش رو می ذارم..." آره دایگه،ما هم هم چنین! باقی بقات،جان ها فدات!

نجوا

این "پیچکی!" هم راست میگفت ها. اگر جوابی میگذاشتی یقین خواندنی بود!