"به همین سادگی" های من

8 صبح رسیده ام دانشکده ،خستگی راه دی شب همین اول صبحی توی تنم هست،می روم اتاق مدیر گروه،وقتی می بینمش پیرمرد به همان سرحالی و بانشاطی همیشه اش است،آن قدر که یادم می رود انگار چندهفته پیش سکته کرده بوده،یادم می رود حالش را هم بپرسم،از همان جا دقیقاً می افتم دنبال نمره ناتمام یکی از درس ها و گواهی اشتغال به تحصیل و درخواست ریزنمرات کارشناسی از همدان و دیدن استاد راهنما و دیدن استاد مشاور و گرفتن فرم های دفاع و تو می دانی که این کارها مخصوصاً وقتی بعضی هاش این سر شهر درندشت باشد و بعضی هاش آن سر و برای بعضی هاش مجبور باشی به اندازه تمام حروف نامه تایپ شده ضرب در دو یا شاید سه، طبقه جابه جا شوی و بالا و پایین کنی و...یعنی چی.

دقیقاً 10 شب است که برمی گردم خانه،آن قدر خسته که انگار استخوان های پام دارند جدا می شوند .کلی دعا می کنم به جان تو که فکری برای غذا کرده ای و  روی صورتت لبخند است.

 

7/5 صبح فردا دوباره با خستگی ای که هنوز نرفته از تنم بیرون می روم سرکار،دلم می خواهد یکی باشد باش حرف بزنم ،باش چای بخورم ،باش بخندم تا خستگی یادم برود ،کسی نیست ولی ،میان آن همه شلوغی هم صحبت های من نیستند،مدل این جا این طور است که با هر کس رفیق می شوم و صمیمی از اینجا یک طوری می شود که باید برود ،اینترنت هم خالی ست ،حوصله جمله ها و حکایت هایی که هی یک چیزی به زور می خواهند یاد آدم بدهند را ندارم ،حوصله عاشقانه های جوان های گوگل ریدر را هم ،آرزو می کنم روز زودتر تمام شود،بالاخره تمام که می شود می روم خانه مامان،هر وقت می خواهم سیر بخوابم و آرام، می روم آن جا،وقتی مامان هست مخزن آرامش است،مچاله می شوم روی تخت خودم،دوسه ساعتی از دنیا می روم.

 

فردا تعطیل است،خوش حالم!لعنت به این زندگی ای که ما می کنیم،که حتا اگر بهانه تعطیلی اش شهادت بزرگی مثل او باشد باز ته دل مان خوش حالیم که تعطیلیم!نقشه می کشم که کار پایان نامه را جلو بیندازم،اصلاحاتی که دیروز استادها گفتند را روش انجام بدهم و اینا...

 

شب زنگ می زنند که هستید؟فردا میایم اونجا! ...مهمان های فردا خوبند ولی یک ذره چشم شان زیادی فعال است توی زندگی آدم،صبح روز تعطیل توی فروشگاهیم و شوینده و پاک کننده و سفید کننده و محو کننده و میراننده می خریم!می افتیم به جان خانه و می سابیم،کاغذهای ولو کف اتاق همگی به ناچار می روند توی کمد،فیلم  یک سره تند می شود تا ظهر که آن ها می رسند، دوتا چسب نامرئی زده ام دو طرف لب هام که هی به خنده و تبسم باز باشند، به چروکی که پای چشمت افتاده  و دارویی که روی دراور گذاشته ای و مساحت آشپزخانه ات و این که چرا نسبت به دفعه قبل هیچ تغییری ندادی توی خانه و خیلی چیزهایی دیگر که شرم می کنم از گفتنش هم کار دارند.دلم برای عطش شکن و بچه ها تنگ می شود ،یک روز سعی می کنم خودم را فراموش کنم و پابه پای مهمانم بروم و توی ذوقشان نزنم و هی به جای همه چی فقط بگویم "آخه ما زیاد خانه نیستیم...!" و خودم خنده ام بگیرد از بی ربطی اش !

 

وقتی می روند ساعت دقیقاً 12 شب است.خدا را شکر با دل خوش و راضی می روند و این خوب است چون نوعی پیشگیری است از حرف و حدیث و گله گذاری های احتمالی بعدی!

 

تنها جمله ای که بعد از جمع کردن ظرف ها و جابه جا کردن اضافی غذاها به زبانم می آید این است:کاش فردا جمعه بود!

 

حالا فرداست و جمعه نیست و تعطیل نیست و من دارم سعی می کنم خودم را که از دیروز توی یکی از کمدها قاطی  لباس ها یا شاید کاغذها قایم کرده ام ،پیدا کنم و دوباره به یاد بیاورم...

 

پی نوشت:

با پای دل قدم زدن در کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

این ساده گفتن ها خیلی دل نشینند... اینها چیزهای جدایی ناپذیرند از زندگی هامان.... مهم باطن این مشغولیت ها و درس خواندن ها و مهمانی کردن هاست.... موفق باشی[گل]

مسیر

سلام اعظم جان بعضی از این گفت و گوها چقدر مربوط بود!!! دارم فکر می کنم بعد از گذاشتن چنین پستی چه حالی دارد نویسنده که می بیند این کامنتها را!!!

قاصدک بارون

چقدر شعر...چقدر شعر ناب...آهای اونایی که میایید اینجا و کامنت میذارید! نویسنده ی این وبلاگ دلش رنگ بلوره...شعرایی هم که در جواب تون مینویسه یه گوشه از قشنگی روحشه. اعظم!خستگیهاتو می خرم...بیا سر معامله منتظرم.[گل]

علی

سلام شرحتون خیلی زیبا و خوندنی بود ومن که حوصله خودن بیشا زچهار خط را ندارم تا آخر خوندم اگر دوست داشتی سری بمن بزن زیاد وقتت را نمیگیرد.

هاجر

اولش فقط می خواستم کامنت بگذارم محض همدردی و اینها اما حالا دلم می خواهد ببینم چه شعری در جواب این کامنت بی ربط من می گذاری! [متفکر]

تکتم

خانوم این پست تون همه روزهای زندگی منه... ولی گاهی که خودم را لای لباس ها و کاغذها و ظرف های و کابینت های آشپزخانه پیدا نمی کنم میام اینجا ببینم "یه دخترک هر روز صبح توی آینه با چشم های شاد و شیطانش به من لبخند می زند...." اینجاها نیست که من را پیدا کند[سوال]

نجوا

نمیدونم چرا یادم به دیالوگ خداحافظ رفیق میافته: اینجا همه میدون که زنده بمونن، کسی انگار دنبال زندگی نیست (نقل به مضمون) . دیروز تو اتوبوس خانومی میگفت که ادم ها شدن نگهبان خانه هاشان... خوشی هاشان گم شده... صبح میروند و شب می آیند و کلن خسته و کوفته و اینها... دلم یه جوری شد... تا همین یک ماه پیش که سر کار میرفتم، هر روز صبح که پا میشدم انگار بدنم را حسابی زده بودند، این روزها اما یک جور دیگرست... فکر میکردم بهتر میشود و انگار بیشتر و سنگین تر شده... . اما آن پی نوشت تو را که میخوانم یک جورهایی دلم خوش میشود که با همه اینها که گفتی باز هم اوضاع خیلی وخیم نیست شبیه ما![چشمک] به همین سادگی هایت را دوست میداریم [لبخند]

نجوا

راستی یادم رفت بپرسم، گودر ما چه جوری حساب میشه اونوقت؟

نجوا

این یعنی؛ گودر ما اصلن حساب نمیشه![خنده]