کولی وار

یک مرضی هم هست به نام "مال هیچ جا نبودگی" یا "اهل چیزی و جایی نشدگی". مادر زادی  هم هست به گمانم. اوایل علامت خاصی ندارد اما به مرور که فرد مبتلا جلو می‌رود نشانه‌هایش آشکار می‌شوند. 

صبح اول صبح پیام آمد که "روزت مبارک خبرنگار". گفتم با من است؟ من خبرنگارم؟ دیدم که خودم را خبرنگار نمی‌دانم حتی اگر دوسال توی فلان خبرگزاری کار خبر کرده باشم یا دو سال دیگر توی قلب بهمان خبرگزاری زندگی ام را و شب و روزم را گذاشته باشم و هر لحظه‌ی آن دوسال آن لاین بوده باشم نکند خبری بیاید و به قلاب نیفتد. حقوق گرفته باشم ازشان و زیر لوح یادبود روز زن و خبرنگار هم امضای مدیرعامل باشد و ...خرد و ریز کارهای دیگری ازین دست کرده باشم.

دوستانم خودشان را نویسنده می‌دانند. جلوی حرفه می‌نویسند "نویسندگی" و جاهای مختلف با تأکید به یاد بقیه می‌آورند، من اما توی دلم فقط می‌دانم که گاهی، قدری خوب نوشتن ازم برمی آید یا بهتر بگویم برمی‌آمده و همیشه شرمسارم که به این نعمتِ گاه گاه، ادای دینی در خور نکرده‌ام.

با شاعرها گاهی نشسته‌ام، برخاسته‌ام و شاعر نبوده ام هرگز و شاعری نکرده‌ام...

ده سال است اینجا دارم کار می‌کنم اما گاهی که برای جلسه‌ای یا همایشی می‌بینم همکارهایم آرم طلایی این سازمان را با افتخار سنجاق می‌کنند به یقه کت یا مقنعه‌شان تعجب می‌کنم. فکر می‌کنم اگر یک میلیون پول اضافه بدهند هم باز دلم با این کار نیست. دلم می‌گوید تو  اینجا کار می‌کنی و مال اینجا نیستی.

 

همین‌جور بخواهم ادامه دهم مثال‌هایم طوماری می‌شود برای خودش. با فکرها و گروه‌ها و تیپ‌های شخصیتی هم همین‌طورم، شما که غریبه نیستید با خود آدم‌ها هم همین‌طورم. هیچ‌وقت حس نکردم کسی مال من است، یا من مال اویم، هی فکر کرده‌ام همه مسافریم، ساعتی با همیم و  از کنار هم رد می‌شویم... مصطفی گوید که دنیا ساعتی‌ست... 

خلاصه افراد دارای این عارضه آواره‌اند، دست‌شان خالی‌ست، توی هیچ خاکی بند نشده‌اند که میوه بدهند، تلخ و تند، کولی وار...

بگذریم.

/ 4 نظر / 142 بازدید
عطش

سپرده ام تن خود را به جاده کولی وار که گم شوم همه جا از پی نشانه ی تو..

محدثه

چقدر می‌فهمم این نوشته رو مخصوصا پارگراف آخر

zeinab

می فهمم این اهل جایی نبودن را،بس که همینطور زیسته ام