باشد که خستگی بشود شرمسار تو

او داشت پشت تلفن ماجرای خواستگاری رفتن دوستش را می‌شنید و قهقهه خنده‌اش تا خانه همسایه‌ها بلند بود،من یاد تو افتادم بی‌اختیار و دلم گرفت.

یاد تو که الان چندسال است دیگر نمی‌خندی؟یا دیگر اونجوری نمی‌خندی،مثل همان وقت‌ها که همگی شاکی بودیم از خنده‌های بلندت مخصوصاً پای تلفن.

استعداد عجیبم در پیداکردن رشته‌های نازک غم میان جریان زندگی فعال شد و دلم تنگ شد برای "تو"ی زمان کودکی ِ ما. دلم برای قبل از هفت‌سالگی‌ام تنگ شد که آویزانت بودم ازین ور به آن‌ور. با موهایی پسرانه و سر و شکل نامرتب. برای روزی که علاقه‌ام را به کتاب فهمیدی و توی صندلی عقب پیکان سبزمان میان کوه کتاب‌ قصه‌ غرقم کردی. پشت فرمان می‌زدی زیر آواز و هرچی می‌خواندی حفظ می‌شدم و مثل طوطی تحویلت می‌دادم.


یاد این‌که تو خوشحال بودی آن روزها و خیلی وقت است من دیگر خیلی خوشحال ندیدمت، بعد اشک‌هایم همین‌جوری سرازیر شد،برایت دعا کردم، خواستم گره‌ از کار و ابرویت باز شود،گفتم که من خیلی او را دوست دارم ولی بلد نیستم چطوری خوشحالش کنم، تو خوشحالش کن. اسمت را آوردم و یقین داشتم هر دعایی در حق دیگری آن‌ هم وقتی  که از سر محبت واقعی باشد، مستجاب است. 

تلفن او تمام شد و با همان خنده‌های توی چشمش برگشت به سفره غذا و خبر نداشت من از چه سفری بازگشته‌ام. اگر می‌دانست حتماً آرزو می‌کرد روزی دختری داشته باشد..

/ 12 نظر / 57 بازدید
نمایش نظرات قبلی
59

چرا بعضی وقتها غم ها شیرن ترند از شادی ها؟! قشنگ بود.

مسافر

سوای از متن که معرکه بود و دعایت را شدیدا آمین گفتیم عکس فوق العاده پر معنا و دوست داشتنی بود در پناه خدا [گل][قلب]

خاله زهرا

مثل همیشه شیرین و ظریف نوشتی . تصویرت که خیلی خیلی زیبا و‌ با محتوی بود .

حافظان در انتظار مهدي

هروقت به وبلاگم سر مي زدم بعدش حتما به وبلاگ شما ميرفتم و منتظر مطلب زيباي جديدي در وبلاگتون بودم هانتظارم به پايان رسيد[ماچ]

رواق

پدر همیشه ساکت همیشه صبور همیشه خورشید خانه خدا حفظ کند همه پدرها را.

محیا

گره ای نباشد به ابروانشان ایکاش و غمشان غم نباشد الهی و خدا برای همیشه ی تان حفظشان کند... سهم شما هم الهی بشود گل گیسویی نازنین که دلش مثل آسمان باشد و دعای دل آسمانی اش گره از پیشانی تان باز کند میان روزهای دور...

قاصدک بارون

احسنت

الهدی

سلام پسرم نشسته است کنار دستم و کتاب می خواند و الا با نوشتن هر حرفی آلوچه آلوچه اشک می ریختم! دل ما هم خیلی وقت ها لک می زند برای روزهای دور سلامتی پدر... خنده ها و لطف ها و ناز کشیدن هاشان. الاهی به برکت دعای تمام دخترها ، این گره و این غم ها برطرف شوند و همه ی پدر ها لذت داشتن دخترانی مهربان ، نجیب ، قدرشناس و عزیزی مثل شما را بچشند...

بنت الهدی

سلام بانو عطش شکن خیلی وقت است میخوانم وبلاگتان را...زود به زود بنویسید لطفا...دارد یک دورم تمام میشود

سلام...

زنده گی (92) از عشق (59) دوستت دارم ها (53) . . . . بابا (1)