برف

این همه تشکیلات به هم زده اند ،این همه ضلع ،این همه خط ،این همه نظم،این همه یکسانی زاویه ها،این همه زیبا شدن ها،این همه ظرافت؛

از آن بالا سبک و آرام خودشان را می اندازند پایین ،کف دستت که می افتند ،بی مقاومت همه ی آن همه ساختار و ضلع و زاویه و چه و چه به خرده گرمای دست های  تو آب می شود،از میان می رود،هیچ می شود.

و دانه برف انگار که به این خشنود است.

پی نوشت:

"تو آفتاب نیمه ی مردادی،

من دانه های برف زمستانی،

هی از تب تو آب شدم دیگر، چیزی نمانده ست به پایانم"

/ 5 نظر / 5 بازدید

بي گفت و گو!

عبور

1-ابرو باد و مه و خورشید وفلک در کارند تا تو نانی به کف آری و به "غفلت " نخوری 2-خوشنود بودن به رضای اوست که آخر عبودیت است .

ehsan

خواندم.

حضورناپدید

از مطلب برفی تان که بگذریم.. تیتر مطلب قبلی آدم را یاد یک تکه نان می اندازد. سلام علیکم بهترین دعاست. چون سلام نام خداست.

رها

[لبخند]