شايد كليشه، اما...

 رنج ام مي دهد اين سيستم اداري بي مصرفي كه آدم ها را ترسو مي كند. بعضي ها معتقدند اين كه هميشه توپ را بيندازي توي زمين طرف مقابل و يك جوري بروي و بيايي كه مسئوليت هيچ اتفاق و رخدادي گردن تو نباشد ؛ مهارت بزرگي است و آدم ها را بالا مي كشاند .

همين مهارت بزرگ بدجوري رنج ام مي دهد. اين كه همه به هر قيمتي بخواهند مسئوليت هاي ريز و درشت را از گردن خودشان باز كنند و به گردن دم  دست ترين فرد ممكن بياندازند زجرم مي دهد. اين نگاه آدم ها را ترسو مي كند ، قدرت خلاقيت شان را مي كشد ، كوچك شان مي كند ، خيلي كوچك ...آن قدر كه تو با ديدارشان تازه نمي شوي ...

دلم تنگ مي شود براي مردماني كه خطر را به جان مي خريدند. مردماني كه از مسئوليت هاي بزرگ در نمي رفتند ، اگر تير و تركش بود هم مي رفتند جلو ، جلوتر از همه ...از به خطر افتادن جان شان هراسي نداشتند و تو مي داني كه جان آدمي را نمي شود طاق زد با ميز و پست و موقعيت اجتماعي و فلان و بهمان .

اين روزها بدجوري دلتنگ آدم هايي ام كه قدري وسيع تر باشند ،

خردكي بلندتر ،

يك ذره -حتي - بزرگوارتر .

شايد خيلي كليشه اي باشد نوشتن اين كه " دلم براي شهدا تنگ است"  ولي من مي نويسم كه دلم براي شهدا  تنگ است ...

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
بادبادک

سلام باز جای شکرش باقيه اينکه دور بر شما حداقل مسئوليت ها رم می ندازن گردن بقيه دور و بر من که اصلا انجام نمی دن و گردن کسی هم نمی ندازن که لا اقل انجام بشه ....

بادبادک

راستی امروز با دوستم توی سلف دانشگاه بودیم. داستان "کبوتر دزدی" رو خونخ پرینت گرفتم و وقتی دوستم خوند گریه کرد دلش برای شهدا تنگ بود....

هاجر

اين سيستم را دست کم نگير. آنقدر در خراب کردن آدمها قوی کار می کند که بعيد نبود اغلب آن آدم های بزرگ را در ساختار بيمار خود هضم کند. هضم نشدن در اين سيستم کار هر کسی نيست.

من...

چقدر خوب نوشتی.....دلم برای شهدا تنگ است

مريم

دقیقا حرفهایت را تجربه کرده ام و با ته ته وجود می فهمم چه ها می گويی. تعجب می کنی که چطور آدمها مثل عروسک های کوکی در اين محيط ها کار می کنند. حس منفعت طلبی آدمها را می بينی که برای کوچکترين تشويق و .. حاضرند هر کاری بکنند.اگر نديده بودم هرگز باور نمی کردم که چطور محيط می توان اين قدر آدم را مسخ کند! و متاسفانه اکثر اين سيستم ها هم اسمش دولتی است.ناراحت می شوم از این انتساب

ehsan

خواندم.

ستايش

سلام دست آخر هم همه مسئولیت ها روی زمین و زیر پا می ماند! کاش اين واژه ی کليشه ای را نمی نوشتی... همین دیروز سر یک قضیه ای من هم درست به این موضوع فکر می کردم .به نظرم این کلمه ((کلیشه ای)) یا ((تکراری)) و این دسته کلمات هم خود نوعی ترس به وجود آورده برای تمام آنهايی که بايد اين قبيل دلتنگيها را درشت بنويسند و بلند بگويند اما خب می ترسند.

ستايش

بعد هم اينکه آدرس جديد را خواهم نوشت...

حضورناپديد

...