گپ با طعم اردیبهشت

یک)سلام

 

دو)این بچه ها که توی کالسکه می آورند بیرون دیدی؟دقت کردی تا حالا توی صورت شان؟مثل امپراطورها می نشینندیا لم می دهند،یک اخمی می اندازند توی صورت شان،نگاه عاقل اندر سفیه آرامی به اطراف می اندازند،حتا زحمت به خودشان نمی دهند  که گردن مبارک را بچرخانند،کله را این ور اون ور کنند،همین طوری مستقیم که دارند بُرده می شوند نگاه می کنند و می گذرند ...

 

سه)اتاق طبقه بالا صاحاب پیدا کرده است.این جا اتاق من بود.روزگاری داشتیم با هم،هنوز هم وقتی می روم توش دلم هری می ریزد پایین،هنوز هم توی کشوهای کمدش چیزهایی دارم،دفتر یادداشت های آن سال ها،نامه های کاغذی ،نوشته ها،گل های خشک،عکس ها.بعد از این همه سال هنوز جای مناسبی برای این ها پیدا نکرده ام،خانه ی نو،جای یدک کشیدن خاطره ها و یادها نبود،دل من هم دلِ گذاشتن  و وانهادن نبود ،ماندند توی همین کشوها،توی همان اتاق،سالی به ماهی پا توی آن اتاق نمی گذاشتم ولی دلم خوش بود که هست!یک وقتی هم که به هوای پیدا کردن چیزی مجبور می شدم بروم ،مثل آدم های فراری،مثل کسی که قدم به خانه ای می گذارد که روح دارد سریع برمی داشتم و می زدم به چاک!

اتاقم روح داشت خب!هنوز روح داشت ...از شخم زدن گذشته ی خودم در می رفتم،از مرور قصه های نخ نما،از طنین صدای آن روزهای خودم که جامانده توی فضای این اتاق.

حالا محمدرضا برای خودش آدم شده و نوبت اوست که در آن اتاق از این فیلم ها بیاید،نوبت صدای اوست،نوبت دنیای اوست ،نوبت جوانی کردن او ،روح من باید بساطش را جمع کند برود،پسرک امشب را وقت داده که کشوها را خالی کنم ،که وسایلم را بردارم ببرم...کجا ببرم؟

 

چهار )به روزِ نیک ِ کسان گفت تا تو غم نخوری/بسا کسا که به روز ِ تو آرزومند است

 

پنج)شیطان رفته توی جلدم،پچ پچ می کند درِ گوشم،وعده می دهد،وعید می دهد،نقشه می کشد،بهانه می گیرد،داشته هایم را خوار و کوچک جلوه می دهد،نداشته ها را  بزرگ نمایی می کند،عطر گل های باغ م را قاچاق می کند برای فک و فامیل های خودش ،از آب گل آلود ِ این حزن ِ مدام ،ماهی می گیرد به چه درشتی ...کباب می کند توی دلم،دودش هم می رود به چشم خودم ،چشمم خیس است،گنجشک ها لب حوض چشم هام پر می شویند،صلوات می فرستم ...

 

                                                                        باقی بهارت

/ 5 نظر / 8 بازدید
..

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم... ...........

ehsan

خواندم.

مسیر

سلام تو که خودمی با پنجت با آن خطهای آخری! آیکون یک دنیا غم و درد مشترک

ضحی

کودکی هایم را باد برد و آن اتاق شاهدبود. نه ؟