يكي بهار را خبر كند

 

دوشنبه ها دانشگاه درس داشت . بين كلاس به جاي اتاق اساتيد مي آمد اتاق ما . و به خاطر همين يك ترم دوشنبه ها روز روشن من بود.

معلم دبيرستان ما بود ، از همان تك و توك معلم هايي كه انتخاب شان كرده بودم براي خودم و سر كلاس شان هي نگاهم پريشان روي صفحه ساعت مچي بود كه نكند زمان با او بودن الكي تمام شود . بيشتر با بچه هاي انساني درس داشت ، بي خيال كلاس هاي خودم مي شدم و مي رفتم قاتي انساني ها . چه مي دانم ... آن وقت ها بود ديگر !

دانشجويي من كه تمام شد او دوسالي بود كه ديگر نه معلم دبيرستاني هاي مشنگي مثل من كه استاد شده بود .

دوشنبه ها كه مي آمد دوباره برمي گشتم به همان عالم معلم و شاگردي ، وقتي باهام شوخي مي كرد يا هندوانه زير بغلم مي گذاشت لپ هايم به عادت آن روزها گل مي انداخت و سر به زير مي شدم .

بعد با هم يك گروه شديم ، زندگي نامه شهداي معلم شهر را گرفتيم و از هر كدام قرار شد يك داستان  دربياوريم .تا حالا هفت هشت داستان نوشته ايم .

آخرين باري كه ديدمش آن هفته بود ، شنبه 21 بهمن ، چقدر با هم خنديديم به حواس پرتي من كه حتي شماره تلفن خودم را هم كامل از حفظ نبودم . غروب اش خداحافظي كرديم و هر كدام رفتيم سي خودمان .

حالا اين خانم معلم عزيز من ، روي تخت يكي از بيمارستان هاي دنيا ست و من ِ دست پاچه حتي روي حرف زدن با او را هم ندارم، مريم تلفني باهاش صحبت كرد و بعد گفت كه اعظم !اشك مجالم نمي دهد ...

من ِ نقطه چين هم  آمريكام ،هيچ غلطي نمي توانم بكنم جز اين كه پيام بفرستم :

 

خانم معلم گل من ! الهي زودِ زود  حالت خوب شه 49.gif

 

تو هم قاصدك دعايي بفرست كه دميدن هاي من براي به هوا رفتن  قاصدك  پرسفيد دعايم كفاف نمي دهد ...

يكي بهار را خبر كند ...

                                                            

                                                                                                         باقي بهارت ...

 

 

 

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
مريم به حقيقت رسيده

بهار،بهار،چه اسم آشنايی صدات مياد،اما خودت کجايی؟؟؟؟؟؟؟؟

شيوا

ان‌شالله زودتر خوب شن. حتما براشون دعا می‌کنم.

fati

بهارا دير كردي پس كجايي ؟/ به شك انداختي آيا مي آيي؟

محسن

امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء.

حضورناپديد

رواق !

حضورناپديد

سلام. خدا به سلامت حفظش کند. خانه ی ما نيز رنگ و لعابش ثابت نشده است. راستش را بخواهيد در نخ اين چيزها نيستيم خيلی ! ولی سعی کرديم رنگ ديوارمان به رنگ های تابلوی : رواف منظر چشم من آستانه ی توست .. بيايد. تابلو مهم تر است !

ehsan

خواندم

مريم ـ آبادان

سلام اعظم عزيزم تا حالا تو قبرستان داستان خواندي؟ برو وبلاگم وببين

ستايش

الهی که قاصدکت زود و به موقع به مقصد برسه و پيغام خوشی رو برات برگردونه