برعکس

توی عکس،مژگان عینک آفتابی زده و کلاه لبه‌دار روی مقنعه‌اش گذاشته و مثل همیشه شیک ایستاده،من هم با لب پر خنده دست انداخته‌ام دور گردنش و او دستم را توی دستش گرفته،یک‌جوری خوشحالی از توی چشمهایم می‌تابد،خوشحالی داشتن لحظه‌ای که دوربین دارد ثبتش می‌کند.

توی عکس، به جز ما دوتا،آن عقب‌تر،تصویر محو دختری هست که با بهت و غم دارد به دوربین نگاه می‌کند،انگار دوست دارد به جای ما نقش اول عکس باشد. قرار نبوده توی قاب تصویر باشد،شاید هم‌کلاسی کلاس پنجمی ما وقت گرفتن عکس ناشی‌گری کرده. شاید اتوبوس دخترهای ابتدایی وقتی از اردوی اصفهان برمی‌گردند خیلی تلق تولوق می‌کرده و نمی‌شده در حال حرکت عکس بهتری گرفت.

  

 

دختری که تصویر ماتش پشت سر ماست آن روزها دوست ما نبود، دخترخاله یکی از هم کلاسی‌هایمان بود از یک مدرسه دیگر. اصلا آن روزها ما نیاز به دوست شدن با کسی نداشتیم، خودمان دوتایی زلزله‌های مشهوری بودیم برای خودمان،هم‌دل و بلبل‌زبان و پرشیطنت،با اعتماد به نفس فراوان. او،توی عکس شاید با حسرت همین چیزها دارد نگاه‌مان میکند.

حالا اما، بعد nسال روزگار جوری چرخیده که آن دختر، از آن عقب‌های عکس آمده جلو،خیلی جلو،جلوتر از من،من روی تخت دراز کشیده‌ام و او در خانه خودش پرستارم شده است، پرستار مهربانی که چشم و دل لرزان من، توی شهر غریب به بودن او قوت می‌گیرد.دستم دیگر دور گردن مژگان نیست و از من تا مژگان هزار فرسنگ فاصله است.

دختر را روزگار قوی کرده و روی پای خودش سفت و محکم نگه داشته، خیلی محکم‌تر از ما.حالا نوبت من است که از آن عقب‌های عکس،با تصویری مات به این آمیخته محبت و استواری با حسرت نگاه کنم و او آن جلو توی دوربین به زندگی لبخند بزند. 

روزگار آدمها را می‌چرخاند،جاها را عوض می‌کند و قشنگی‌اش به  همین است..

 

پی نوشت:

- ممنون فاطمه عزیز به خاطر همه چیز.

-عکس پر کشید رفت:) 

/ 7 نظر / 12 بازدید
هشت بهشت

یک:دم فاطمه خانم گرم[گل] دو:یادش به خیر اون سال و اون اردو و.. سه:یکی نبود اون روز از منم عکس بگیره؟؟؟؟دلم خواست خب[ناراحت]

گیومه

سلام لب پر خنده ات را :) در کودکی چقدر ماه بودی هنوز هم ماه هستی پر از لب‌خنده ببینمت الهی

قاصدک بارون

حکایت عکسهای 79تا83 هم باید خواندنی باشد. کی رفته عقب، کی آمده جلو. کی خنده اش گریه شده، کی غمش تبدیل شده حالا به خنده های طولانی. کی بالا رفته، کی پایین آمده عکسها. ...امان از عکسها. ..

سناء

چقدر ناز بودین. همین طورین هنوزم؟ اصفهان نمیاین؟.. قول میدم دوست و پرستار نادیده ی خوبی باشم!

گیومه

سلام راست می گوید سناء بیایید اصفهان بلکه ما را هم ببرید آثار باستانی اصفهان را ببینیم بعد از عمری

گیومه

عکس خوبی بود کاش ذخیره ش کرده بودم[ناراحت]

قاصدک بارون

مگه منو دوش ندالی؟