قبول کن..

آن لحظه ی قشنگ دم افطار، آن وقتی که اجازه صادر می شود و  تو به خیال اینکه شاخ غول شکسته‌ای، پیروزمندانه خرما را می‌بری دم دهان و زیر لب می‌گویی اللهم لک صمنا... و قبول کن از ما... بعد، همان‌وقت یک قطره گرم و شور، شرمسارانه از گوشه‌ی چشمت می بارد  به یاد آن‌هایی که پاره ی جگر دادند و گفتند: و قبول کن از ما این اندک را ..

 

/ 0 نظر / 101 بازدید