مسافران

هرچند وقت یک بار این حس به سراغم می آید،

این حس که این جا ،همین دنیایی که الان من دارم توش این واژه ها را می کارم ،همین دنیایی که الان تو داری توش این واژه ها را می خوانی با همه جذابیت ها و رنگ و وارنگی هایش خیلی به سراب شبیه است.

دست تو را که احتمالاً خیلی تشنه هستی و لنگه کفش را هم در این بیابان روی هوا می زنی می گیرد و می بردت جلو ،یا شاید تو آویزانش می شوی و با او که دارد همین طوری سریع می رود ،می روی. ولی هرچی می روی دوباره همان بیابانی است که بود. و بیابان را اگر سراسر آب پاشی کنند و آویز و بادکنک و لامپ های رنگی بزنند باز هم بیابان است.

این جا پر از صداست ،پر از حرف است،پر از آدم هایی ست که دنبال کسی یا چیزی می گردند، (و شاید فلسفه وجودی  موتورهای جستجوگر که خدمات زیادی به کابران می دهند هم همین باشد!) پر از عکس ،پر از نوشته ،پر از قیافه،پر از نظر،پر از داد ،پر از فریاد ...و پر از پریشانی و بی قراری.

گویا آدم ها دسته دسته چونان مسافران خسته ای به این جا می آیند و کوله باری از پریشانی ها و بی قراری های شان را  باز می کنند و به تماشا می گذارند. چیزهایی که از توی این کوله بارها درمی آید شاید ظاهراً خیلی متنوع و متفاوت از هم باشند ولی اگر یک بار با انگشت ضربه ای به یکی شان بزنی یا مثل سکه ای زیر دندان امتحانش کنی می فهمی که جنس اصل است ،اصل بی قراری ،اصل پریشانی ...

خیلی پیش آمده که شتابان مثل کسی که با هول و هراسی خاص دنبال شنیدن مهمترین خبر زندگی اش باشد به این جا آمده ایم و با عجله صفحه ها را باز کرده ایم و شروع کرده ایم تند تند به گشتن ،به زیر و رو کردن ،به وبلاگ ها،به ایمیل ،به گروه هایی که عضو می شویم ،به جاهایی که اخبارشان را برایمان می فرستند ،به سایت دانشگاهی که درس می خوانیم ،به سایت جایی که کار می کنیم ،همه را سرک کشیده ایم ولی آن خبر را ، آن حرف را ،آن نامه را که دنبالش بودیم پیدا نکردیم.این جا خالی نیست ،خلوت نیست ولی گاهی برای آدم "متروک" می شود! و می دانم که قبول این جمله آخر خیلی برای تو آسان نیست.

انگار یک نفر این جا نیست ،کسی که بودنش خیلی خیلی مهم است این جا نیست ،یا اگر هم بوده از این جا رفته است ،این جا را "ترک" کرده است ،حالا می شود گفت "متروک"؟ تو حالا داری فکر می کنی اصلاً مفهوم "اینترنت"با مفهوم"متروک"تضاد ذاتی دارد.

به این جا که می رسی ،به ته ته این برهوت که فکر می کنی، دیگر حرف هایی که برایت خیلی معنی داشته اند از رنگ و رو می افتند ،دیگر چیزهایی مثل "تولید محتوای خوب در اینترنت"؛"حضور مؤثر و مثبت درکنار بچه هایی که حرف های خوبی برای گفتن دارند" و "تشکیل گروه های قوی در فضای مجازی" و فلان و بهمان ،از دست شان کاری بر نمی آید.

آدم باید خیلی دلش خوش باشد که جایی مثل اینترنت را خانه خودش بداند و دل ببندد به آن جا

و بی خود نیست که من هنوز هم همان خط خطی های دفترهای فسقلی ،همان نامه های کاغذی ،همان گفت گوی های رودر رو ،همان نگاه های پرحرف را ، بیش تر دوست دارم.

اینجا دنیای غریبه هاست،غریبه هایی که هرقدر هم با تو صمیمی شوند و تو خیال کنی می شناسی شان ولی تا آخر تمام مولفه های غریبه بودن در آن ها حفظ می شود ،حالا این آخر هر کجا که باشد...

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

چقدر مایوسانه ونا امید! احتمالا دچار یکنواختی شدی خوبه یه هدف بزرگ واسه خودت داشته باشی ولی منم وقتی خوب فکر میکنم میگم آخرش چی بلاخره چی؟ اینم اظهار نظرهای روانشناسانه من!

خیس باران

نمیدونم...ممکنه...شاید قبول...اهالی این دنیا غریبه اند اما میتوانی توی همین دنیای متروک بین همین غریبه ها عصاره حرف دلشان را بیابی حتی اگر برای تو ناخوشایند باشد اما این بیرون ...؟ منظورم اینست این دنیای مجازی بعضی اوقات به نظر تنها جای دنجی است که می توانی صدای حرفهای بی صدای خیلیها را بشنوی... هرچند آن بهره ای که باید از این تکنولوژی برد را نمی بریم . ولی خب باید قبول کرد انگار فعل این دنیای مجازی توی جامعه ی ما یکی از راههای دل و ذهن تکانی و ... است تا آن مواردی که شما با آن تعاریف برشمردید. مشکل از دنیای بیرون اینجاست َ! "گاهی اوقات" در مقابل برهوت و بیابان این بیرون اینجا سراب زیبائی است که به هر حال آدم را به حرکت وامیدارد

ستاره

اصلا به نظر من این آقا نیتش همینه: اعصاب خورد کردن آبروی اهل سنت روهم می بره من احتمال زیاد میدم که ایشون از گروههای افراطیه واصلا هدفش ارشاد مذهب اهل سنت وطرفداری صحابه واین حرفها نیست طرفدار همه قاتل ها وآدمکش ها هم هست اینا فقط میخوان تفرقه واختلاف ایجاد کنند اونم سر اینکه شماها زیارت قبور دارین و.. من به یکی از کسانی که خیلی باهش بحث میکرد ایمیل زدم وگفتم بیخیالش شو اصلا براش کامنت نذارین بذار خودشون با خودشون باشن ومهجور بمونن یه نکته جالب هم اینه که اطلاعات تاریخیش صفره وکاملا غلط واگر ساذه ترین دلیل ومدرک از کتابهای خودشون هم بیاری یا جواب نمیده یا سربالا جواب میده یا توهین میکنه! حتی به سنی های ملایم تر هم میگه برو من میدونم تو رافضی ملعون هستی!

ehsan

خواندم.

خیس باران

[گل]

ماتیلدا

سلام خواهر[خجالت] شیش انگشتیو یادته؟ اگه یادت بود که تا غیبش زد لینکشو غیب نمیکردی[ناراحت] خب حالا اشکال نداره بخشیدمت[نیشخند] [قلب]

رها

جانا سخن از زبان ما می گویی !

گاهی به آسمان نگاه کن!

قبول ندارم که: " احساسم این است که وبلاگ جزو سرمایه های کسی نمی شود ولی آن دفتر کوچک خط دار سرمایه ای گرانبهاست به گرانبهایی انبوه تنهایی یک انسان! " بستگی دارد تعریف مان از سرمایه چه باشد؛ وبلاگ من بخشی از سرمایه م است. و نه راکدش؛ بلکه سزمایه ای پویا و در گردش؛ گاه ضرر می دهم و گاهی سودش را می برم... خیلی وقتا این چرندیات م در بلاگ،کود می شه به پام،اسباب جوشش مو فراهم می کنه،و سر به هوام می کنه... رها کنم!

مریم

همه اینها که گفتی درست...ولی مگر در دنیای مثلا حقیقی دور و برمان حقیقتی فراتر از اینهایی که گفتی جاری است؟! همه مسافریم. هر نقطه که باشیم و سرشاریم از یک روح تشنه بی قرار ...