به روایت کودک      

                                                         

عروسک اش را خوابانده ،یک تکه پارچه شده پتویش، موهایش را دانه دانه کنده ...وسط سر عروسک جای خالی موهای طلایی پیداست .یک سیم از دست نحیف اش گره زده به لوله گاز ،روی لب هایش یک پوست پسته گذاشته ...

چادر زنانه بلندی را روی سرش می اندازد و به بازاری می رود که آن سوی اتاق است . چادر را سه دور، دور کمرش بسته و باز دنباله بلندش از پشت  روی زمین می کشد ، می خواهد از داروخانه آن بازار  دارو بخرد ،پول اش نمی رسد ، می آید از "خرسی" و "حسنی" و "مریم گلی "و "جوجه اردک" پول قرض بگیرد ، اما آن ها همه پول شان را قبلاً به او قرض داده اند . می رود خانه "دارا و سارا" ، می خواهد پرستار بچه شان شود ولی آنها بچه ندارند ، راضی به شستن لباس ها و ظرف هایشان می شود...

صدای سرفه های پی درپی عروسک از آن ور اتاق می آید ،دست های کفی اش را از تشت لباس در می آورد ،می رود پوست پسته روی دهان عروسک را جابه جا می کند ،یک لیوان آب برایش می آورد ، دست پاچه گره سیم را روی لوله گاز محکم می کند . می رود پول اش را از "دارا و سارا" بگیرد ولی آنها رفته اند دَدَر .

داروخانه نسیه نمی دهد ، معرفت بقالی را هم ندارد .می آید کنار عروسک اش می نشیند . یک دسته موی طلایی دیگر ریخته روی بالش ...

بغض می کند ، بغض اش می ترکد ، بلند گریه می کند ...

 

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
محسن رنجبر

سلام که نام خداست از اظهار لطفتان سپاسگزارم! پست آخری هم خوب بود . اتفاقا همین دیشب از خمین برگشتم!!

حضورناپديد

عدالت به فتح ع ٬ که مسئولین عنايت خاصی به آن دارند٬ ان شاءالله با عدالت به کسر ع٬ که ما می شناسیم متفاوت است!

پیچک سر به هوا

سلام من شما و وبلاگ تونو خيلی قبول دارم،اگه چن تا وبلاگ بوده باشه که سبب جدی شدن وبلاگ نویسی برام بوده باشه یکی ش شمایین. راس ش تازه پیچک سر به وا رو هوا کردم و قصدمم این بوده که خبرتون کنم،من بچه مسلمونای خوش فکری مث شما رو خبر نکنم کی رو خبر کنم؟! منتظر بودم پست جدیدی بفرستین هوا تا به بهونه ش کامنتی بذارمو دعوت تون کنم،...که غافل گیر شدم. ممنون ازین که به م لینک دادین. و یه تشکر مضاعف بابت این که به چلوکتاب لینک دادین. بقیۀ آشناها به پیچک لینک دادن،ازین که دیدم یه لینک این جاس به چلوکتاب یکه خوردمو ذوق مرگ شدم! راس ش چلوکتاب بهونه ای یه که بیش تر از قبل به کتاب بپردازمو به تر از پیش مطالعه کنم.عمیق تر و جامع تر. واسه همینه که بخش نظرخواهی شو بستم. تا روالمو تحت تأثیرم نذاره. . . . بازم ممنون م. واسه م آرزو شده که تو نت فضایی فراهم بیاد که با یه جمع از بچه مسلمونای با دغدغه و خوش فکر هم راه باشم. آرزویی که دل خوش دارم که دست نیافتنی نیست!

پیچک سر به هوا

دربارۀ این پست تون یه چی به ذهن م رسید که حیف م اومد نگفته برم. خوبه که رئال بنویسیم.خوبه که واقعیات جامعه رو با زبونی لطیف مطرح کنیم. خوبه که تلنگر بزنیم... همه رو قبول دارم... اما شاید سلیقۀ شخصی م باشه هاا،ربطی به نوشتۀ شما نداره،ولی شخصن طرح چیزای تلخی که باهاش مواجهیم رو خیلی دوس دارم،و چیزی که به هیجان م می آره اینه که آخره طرح این چیزا ،به هر زبونی که می خواد باشه باشه،فیلم،تئاتر،رمان،شعر،عکس یا هر چیز دیگه، و شخصن عقیده دارم که باید ته ش ،ته این تونل و دالانی که به طرز وحشت زایی تاریک و ظلمانی یه،یه روزن کوچیکی از نور باید باشه، این البته هنر امثال شماهاس که چه جوری این روزنو تعبیه کنین،ولی به نظر بنده بدون این روزن ،نگاه هامون یه جورایی می لنگه،البته این یه عقیدۀ شخصی یه، نمی دونم،ولی به نظر من اگر از پس امروز بود فردایی،اگه ماها اینو قبول داریم،پس شاید یه مقدار لازم باشه لانگ شات بگیریمو و مث بعضیا این قدر زوم نکنیم که از یه متر اون طرف تر غفلت کنیم،... عجبا این همه طول ش دادم باز اونی نشد که می خواستم بگم... بهر حال! موفق و به روز باشین یا علی

شادی

اونقد قشنگ می نویسی که گاهی آدم لجش می گیره...

زری

سلام من هم با نظر يچک سر به هوا موافقم.

اعظم ايرانشاهي

سلام! خوشحالم كه به اين نكته توجه داريد. خودم هم دوست ندارم تلخ بنويسم ، هميشه در اوج جديت م هم حتي يه شوخي يا يه رگه طنز خودش رو مي ندازه وسط معركه . به قول شاعر : چو رسول آفتاب ام هم از آفتاب گويم نه شب ام نه شب پرست ام كه حديث خواب گويم ولي اين يكي فرق مي كرد . جز رنج از اين دست حكايت ها چيزي در ذهنم نيست . هر كاري كردم دست و دلم نرفت براي حل كردن يك قاشق چايخوري شكر يا نور در اين جمله ها .