آقاي ديل كارنگي ، نامه داري ! *

 

To: Assocites Ine
7541 Franklin Avenue
Garden City New York 03511 USA
From: Bu Ali Sina university
Hamedan- Iran
Student number: 7004022197

سلام! خيال مي كردم اين نامه را براي تو از راه دوري مي نويسم اما وقتي 295صفحه از «آئين زندگي»ات برايم گفتي ديدم نه، اين طور هم نيست. حرف هاي تو هرچند ازنظر رنگ پوست و لهجه و تيپ و قيافه تازه بود و نامأنوس، اما از اين ها كه گذشتم آشنا از آب درآمدي! خيلي قبل ترها ديده بودمت، شنيده بودمت از كودكي حتي!
اولين جمله اي كه از تو به دلم نشست را برايت مي نويسم:


«رهبري و پيشوايي از آن كساني مي شود كه مي توانند برخيزند و آن چه را كه مي انديشند به زبان آورند.»

مي داني؛ حدود يك ونيم هزار سال پيش نامه اي براي من آمد، نامه اي كه رازهاي زندگي ام را در خود داشت، محرمانه نبود براي همه پست شده بود از آسمان!- براي تو هم- حالا فقط همين را برايت مي گويم كه اين نامه شاه باورهاي من است و يك جمله اش هم اين:


«بگو من فقط به شما يك اندرز مي دهم كه: دوبه دو و به تنهايي براي خدا به پاخيزيد، سپس بينديشيد...»

 دلم گرفت... مثل لحظه اي كه كسي مي فهمد يا يادش مي افتد، با ارزش ترين و كاربردي ترين وسيله دنيا را در دست دارد و بر كم ترين استفاده از آن بسنده كرده است، و يا احساسي كه بعد از جفا كردن به عزيزترين عزيزت به تو دست مي دهد، بگذريم! حسابش بماند براي خودم!


آن چه نوشته بودي بدون شك به درد خيلي از آدم هاي دنياي ما مي خورد، به درد همه آن هايي كه در هجوم روز مرگي، خودشان را از دست داده اند، تو از همه نيروهايي حرف مي زني كه چون گنجي در خويشتن انسان نهان اند، تو به اين گم شده مژده پيدا شدن مي دهي، آدرس خودش را برايش نسخه مي پيچي! فراخوان زده اي براي همه اهل دنيا- فاكتور بگيريم از گرگ هايش!- كه من توانستم پيروز باشم، تو هم بخواهي مي تواني؛ بيا! تجربه هايم هم مال تو! يك جاهايي هم آدم را خسته مي كردي، دست كم مان مي گرفتي؛ يك حرف نيم خطي را 20صفحه تكرار مي كردي، شايد هم اگر به فكرت رسيده بود اين كتاب ها را يك «ايراني» مي خواهد بخواند، جور ديگري مي نوشتي؛ مگر نه؟! ولي خب من سهم خودم را گرفتم و ممنون!


فقط كارنگي جان!


در ازاي اين چند خط هديه اي كه به من دادي مي خواهم يكي از رازهايم را برايت بگويم، گوش ات را بياور نزديك:

من عاشق كسي هستم!

بدجوري دلم را برده با آن لبخند هميشگي اش: فراخ و بزرگ حاكي از اخلاص به خداوند!

اهل به پا خاستن است، از هيچ كدام از اهالي دنيا نمي ترسد، از هيچ شرايطي نيز!

دلش خانه مهرباني است، بارها از سرمهر توده هاي بدخيم زمين را به جراحي برخاسته!

انتقام براي او معني ندارد، آن چه مهم است مقاصد و هدف هاي بلند اوست نه خودش!

استاد عبرت گرفتن از گذشته هاست و عبرت دادن به ديگران!

معتقد است سرمايه هايي كه انسان از وجود خودش براي كاري صرف مي كند هرگز برنمي گردند و سفارش مي كند شيش دانگ حواسم را جمع كنم تا ورشكسته نشوم.

او از كساني كه خوب حرف مي زنند و به وقت عمل سوراخ موش را مي خرند هزار تومن- يك دلار و خرده اي بدون احتساب تورم !- بيزار است، اين را بارها خودش به من گفته.

از به بازي گرفتن مردم هم متنفر است. مي گويد كسي كه قدر خودش را نمي داند از پاي درمي آيد و او قدر خودش را خوب مي داند، سرمشق «انسان زيستن» را هم برايم گرفته در دفتري كه فقط سبزسرخ مي نويسد....


تو هم يك سر برو به ديدنش، اسم كوچكش- كه بزرگ تر از او دنيا را هم بگردي پيدا نمي كني- «علي» است، من مولا صدايش مي كنم، نشاني خانه اش را از تاريخ بگير، عاشق شدن تو هم ديدن دارد!
                                                                                            

                                                                                               ...«ان س ان» ام آرزوست!

* (مال حالا نيست ، تحفه سه سال پيش است ،  دوستش دارم و دوست داشتنش را با تو تقسيم         مي كنم .)
 

/ 7 نظر / 8 بازدید
مريم به حقيقت رسيده

تازگی ربطی ندارد با زمان تازه آن باشد که ماند جاودان تازه آن است که از دل سر زند با دو بال خود بال و پر زند

هاجر

لذت می برم راجع به آن که مولا خواندی اش، بخوانم از زبان هر کس که به این زیبایی هر چند قطره ای از دریای او را می نویسد. زبانم مطلقا قاصر است برای از او گفتن و همین، دلم را آشفته تر می کند. آنچه از او می دانم در مقابل آنچه او هست، با هیچ برابری می کند اما همان هیچ را دلم می خواست برای کل فرزندان آدم فریاد کنم. چرا او این همه پنهان است. دلم می گیرد. زیاد. خیلی زیاد...

ehsan

خواندم

سکوت ريعان بعد از آغاجری را يادم انداختی.ياد تلخ اش افتادم .نه؟!شيرينش خودت بودي که می شناسمت....

شيوا

اشکمونو درآوردی آخر شبی!

حضورناپديد

اين دردها که درد نيست که ما را از پای بياندازد! سعديا ! دردهای ما را نديده ای و نشنيده ای! شاعر يه شعری گفته است که البته ربطی به اين مقال ندارد ولی محض خالی نبودن عريضه: دل عاشق گريبان پاره خوش تر به کوی دلبران آواره خوش تر غم دل با همه بيچارگی ها از اين غم ها که دارد چاره خوشتر دعاگو هم داريم خدا رو شکر ولی بديش اين است که فقط دعا می گويند!

محمد

سلام متنت را به طور کامل خواندم عاشق نوشته هايت شدم اين را از ته دل می گويم مهم نيست باور کنی يا نه. العان هم نمی دونم چه بنويسم که خوشت بيايد فقط بازم می گم خيلی زيبا بود از اين به بعد هم بازديد کننده وبلاگ شما هستم. ...