وعده با رنگین کمان

"همیشه احساس می کردم در حال رفتن است

در چشمانش همواره بادبان هایی بود

آماده ی عزیمت

بر پلک های او هواپیمایی در حرکت

برای اوج گرفتن

در کیف دستی او از نخستین روز پیوندمان

پاسپورتی بود.... بلیت هواپیمایی و ویزاهایی برای ورود

به سرزمین هایی که هرگز ندیده بود

زمانی از او پرسیدم

این همه کاغذ پاره ها را چرا در کیف داری؟

گفت: وعده ی دیداری دارم با رنگین کمان..."

پی نوشت:

 این شعر را خیلی دوست دارم

گاهی خودخواهانه  آرزو می کردم به جای نزار قبانی من می سرودمش!

متن کامل شعر باید در یکی از این کتاب ها باشد!!

/ 2 نظر / 6 بازدید
پیچک سر به هوا

...گاهی این قدر گم می شویم در این ویرانه،این قدر غبار می گیردمان،این قدر خاکستری می شویم،که مفهوم رنگ برای مان کلیشه می شود... ...مباد الهی[گل]

ehsan

خواندم.