وبلاگ های ما

   دروغ چرا ،من  وبلاگ نمی خوانم که چیزی یاد بگیرم ،وبلاگ  می خوانم که از خواندن به وجد بیایم ،که شوق خواندن -این تنها شوقی که برایم تکراری نمی شود -شوق دیدن یک نگاه تازه ،شوق نگاه کردن از زاویه انسان دیگری به زندگی را از دست ندهم.که انگار سفر کرده باشم به شهرهای زیادی،و هم صحبت شده باشم با مردمان آن شهرها،از زندگی و درد و غم و شادی و امید و حسرت شان شنیده باشم،شعرها و قصه ها و ضرب المثل های شان را دانسته باشم ،بعد کوله بارم را بردارم و بگذرم و باز سفر کنم،حواسم هم باشد همیشه که "رهگذر"م و خانه زاد هیچ خانه ای نشوم.

دروغ چرا،"وبلاگ های جوان" را هم خیلی بیشتر از وبلاگ های میان‌سال یا سال‌خورده دوست دارم."سال اول" هر وبلاگی برایم خواندنی ترین و دلنشین ترین سالش است.

وبلاگ‌ها هم مثل آدم‌ها وقتی پا به سن می‌گذارند خلق و خوی شان عوض می شود.محتاط و محافظه کار می شوند،هویتی پیدا کرده اند و به بند آن هویت در می آیند،حتا اگر یک هویت ساختگی باشد باز ملزم اند که تا آخرش همان جور سینه خیز بروند، وبلاگ های جوان آزادند از قید و بند خودشان.

باز دروغ چرا ،من وبلاگ های بکر را بیشتر دوست دارم تا وبلاگ های پرمخاطب،وبلاگی که نویسنده اش سی خودش باشد و خیلی توی این شلوغ بازار مجازی ولو نباشد، آن چه می نویسد ناب تر و وحشی تر است.

وحشی و رها و دوست داشتنی،تیز و تند و زاویه دار حتا ولی اصل! بچه هایی که به "گوگل ریدر"  مبتلا هستند  احتمالا منظورم را بهتر درک می کنند.شعرها و سبک ها و لحن ها و  اصطلاح ها و کلمه های تکراری آدم را دل‌زده می کنند.مضمون های تکراری،عاشقانه های تکراری،سیاسی نویسی های به تکرار افتاده،دینی نویسی های نخ نما ...

ولی وبلاگ های بکر هنوز به این جو مبتلا نشده اند،هنوز این ویروس ناشناخته‌ی "مثل همه شدن" به قلب واژه هاشان نفوذ نکرده است،فرصت دارند که بی هول و ولای خوشامد و بدآمد دیگران ،خودشان را بنگارند، با واژه ها و ترکیب های تازه از تنور درآمده.

بعضی وبلاگ‌ها هم البته استثناء اند، قدمت دارند ولی هنوز هم بکرند و هم به سبک خودشانند و هم بسیار روراست،اولین مثال هایی که برای این نوع به ذهنم می‌آید اینها هستند:"انفرادی" و "وقتی نیست..."

دروغ چرا،همین "عطش" را هم ، اول هایش را بیشتر دوست دارم،وقتی که نویسنده اش  روراست تر از این چیزی که الان هست بود.وقتی که پنجره را باز می‌کرد و دلش را می‌نوشت و یک لیوان آب خنک هم بعدش!من اول هایش را بیشتر دوست دارم ولی می دانم که برگشتن به سبک آن اول ها کار عاقلانه ای نیست،که همین طور سرسنگین و خانوم بزرگ حکماً برایش بهتر است اگر بیندیشد!

و "مهتاب نامه ها" را هم ،و "مشق نام لیلی" را هم ...به خاطر عمر کوتاه شان،بکر بودن شان ،کم مخاطب بودن شان ...

به خاطر همین هاست لابد که وقتی باران می زند ،از غرش آسمان قارچ می روید کنار درخت ها ،قارچ هایی با عمر کوتاه ،با مشتری های زرنگِ گوش به زنگ ،همچون کودکان...

آخ ،اگه بارون بزنه ... 

 

 

بازتاب:

-شوق دیدن یک نگاه تازه

/ 9 نظر / 7 بازدید
مونا

هيچ گاه قدرت عشق را ناديده نگير دوست من يادت نره [ماچ][قلب][ماچ][قلب][گل] اس ام اس هاي عاشقانه روزانه منتظر حضور سبزت هستم گلم

پیچکی

آقا! خیلی عالی! خیلی‌خیلی عالی! این‌قدر عالی که به آه‌آه افتادمو در لاک فرو رفتم. کاش ما هم بلد بودیم این‌قدر خوب احساسات و دغدغه‌هامونو بیان کنیم.

شادی

ولیکن من الان وبلاگم رو بیشتر دوست می‌دارم. چون اوایل خیلی مواظب تر بودم و خودم نبودم. می‌ترسیدم از نوشتن هر چیزی. الان به غیر از سیاسی نویسی از همه چیز نسبتا راحت (تر از قبل) می‌نویسم. نوشتن بهم یاد داده که خودم باشم و به حرفهای بقیه و نفرینها و آفرینهاشون کاری نداشته باشم. قبلا اصلا اینجوری نبودم. اعتماد به نفس لازم رو بهم داده وبلاگ نویسی. یعنی می‌تونم مسئولیت اونچه رو می‌نویسم، فحش ها و طعنه‌ها و کامنتهای ناجور رو بپذیرم. برام عادی‌تر از قبله. قبه خاطر همینم الان رو بیشتر دوست دارم.

ضحی

خوبی هنوز هم

شادی

آره درست می گی اعظم جان. ولی خب همون موقعش هم این "مشکلاتی" که گفتم رو داشتم که چنین تصیمیمی گرفته بودم دیگه! مثلا اصلا نمی تونستم در وبلاگم بروز بدم که در اروپا محجبم. سه چهار سال طول کشید تا بتونم بنویسم. نمی تونستم مسئولیت فحش خوردن و نگاه بد مردم رو به عهده بگیرم. البته فقط وبلاگ باعثش نشد. زندگی در فرانسه و اینکه اکثرا احترام می ذارن به انتخابت و مرتب می گن اونجوری باش که خودت دوست داری خیلی در تغییر من تاثیر داشت.

مسعود

خوشبختي يگانه چيزي است كه مي توانيم بي آنكه خود داشته باشيم، ديگران را از آن برخوردار سازيم.((كارمن سيلوا)) به روزم (آپم) و منتظرقدمهای سبزتون [گل]

ehsan

خواندم.